تبليغاتX
محفل دوستداران علم و ادب

 

سلام به همه

.

خب ... نمی دونم چی بگم ... وقتایی که حرف زیاد میشه برای زدن ترجیح می دم سکوت کنم و از توضیح بپرهیزم ...

.

به دلایلی که توضیح دادنی نیست مجبورم اینجا رو تا همیشه تعطیل کنم ... امیدوارم یکی از بچه ها زحمت بکشه و محفل جدیدی در بلاگفا بسازه تا اعضای خانواده همچنان دور هم جمع باشن البته اینبار بدون سوفیا ...

.

بهترین خاطره های عمرم با این جمع رقم خورد ... برای همه تون بهترین ها رو از خدا طلب می کنم...

 

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 و ساعت 6:4 بعد از ظهر |

قبل از هر سخنی !

              سال نو را به همه ی یاران محفل و خانواده ی

               محترم آنان تبریک میگم  .

که در ابتدا  !

آرزویم بر سلامتی - سرافرازی و سربلندی شما

و در انتها !

امیدم بر تداوم و استمرار در استصحاب این جمع است .

 ...................................................................................................

و اما !

گر سخنی باشد - به اختصار گویم .

و از آنجایی که شرط ادب حکم بر آن دارد ! -

رخصتی خواهم از یاران - و پوزشی طلبم از فرشاد عزیز

که این حقیر جسارت کرده و شاید زود هنگام پست خود را

ارائه می نمایم .

و نیز !

زانجایی که هرکسی جهت ابراز اندیشه ی خود -

شیوه ی بیان و صیغه ی کلام مختص به خود را دارد ! -

اگر چنانچه بنده با این شیوه قصور در مضمون و یا کسور

در منظوم داشته ام !!!

بزرگوارانه در حقم کریمی نموده و ببخشایید .

 

                                                با سپاس

...............................................................................................................

                        یکســــال در این محفل

 

یکسال در این محفل - ما همدل هم بودیم

  یکسال در این خانه -  با یکدلی آســـودیم

 

یکسال کنار هم -  از شادی و غم گفتیـــم

  یکسال گذشت اما - دلهـــا همه پیمــودیم

 

یکسال در این عرصه - هم فکری و هم ذکری

 دستی چو به هم دادیم - بر معرفت افزودیم

 

یکسال تفرق را - با هر کنش و کیشی !!!

از صدق و صفا آن را - رد کرده و مردودیم

 

یکسال ز اندیشه - داری زده بر دلهـــــــا !

  این فرش نجابت را - در پهنه ی آن جودیم !

 

اینک همه پیوسته - پیوند دل و جـــــــانیم

 این قالی جانان را - هم تاری و هم پودیم

 

یکسال به هر سودا - گر نقص و زیانی بود

  ما خود ضررش بردیم - اما همه را سودیم !

 

یکسال به قـــاف دل - تا اوج رفـــاقتهــــــا

   عنقا شده و با هم - پرها همه بگشـــودیم

 

یکسال به هــر آتش - خود را زده ناپختـــه

   تا خام شود پخته !! - گاهی همه فرسودیم

 

یکسال بشد لحظه  ـ یک لحظه بشد سالی

 با بــود و نبــود هم  -  در چشــم عدو دودیم

 

اکنون چو گذشت سالی ـ چون کهنه به افعالی

  نوروز دل و جان را ـ چون جاری و چون رودیـــم !

 

یک نکته به صد نکته ! - گویم شنو ای یـــارا !!

  گر ما گسلیــــم از هم - آنگـــه همــه نابودیــم .

 

                       امیـــر ـ م  ۲۹/۱۲/۱۳۸۶

 

 

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در شنبه سوم فروردین 1387 و ساعت 1:50 بعد از ظهر |

با اجازه از فاطمه عزيز ... و آرزوي شادي براي روح پدرش....

 

من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود

بنویسید صدا بود ولی نرم نبود خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود

بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود

بنویسید که با ماه ،کبوتر می چید از لب زاغچه ها بوسه ی باور می چید

بنویسید که با چلچله ها الفت داشت اهل دل بود و با فاصله ها نسبت داشت دلش از زمزمه ی نور عطش می بارید ریشه در ماه ، ولی روی زمین می جوشید

بنویسید زبان داشت ولی لال نشد

بنویسید که پوسید ولی کال نشد پرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت

بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت پنجه بر پنجره ی روشن فردا می زد وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد

بنویسید به قانون عطش ، آب نداد و کسی کودک احساسش را تاب نداد سرد و سرما زده از سمت کویر آمده بود کودکی بود که در هیات پیر آمده بود تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت گاه با فلسفه ی عشق کمی مسئله داشت ...

 

 

 

يه پيشنهاد

 از همه اعضاي محفلمی خوام   هر کدوم که مايل هستن و میتونن...لوگويي براي شناسايي خودمون درست کنن..و در آخر يکي رو انتخاب (با رای اکثریت)..يا ترکيبي از همه اونها رو درست می کنیم و اينجوري يه شناسه داريم براي خودمون.

يه چند تا پيشنهاد ديگه هم دارم که بعدا ميگم...

 

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در جمعه دهم اسفند 1386 و ساعت 0:51 قبل از ظهر |

 

- تنها سفر نیست که انسانها را پخته می کند ... روابط انسانی ( در طول زمان ) نیز چنین است!

 

- ای کاش چشمها از جنس شیشه نبودند تا میشد همه ی غمهای دنیا را در پس ِ آنها نهفت ...

 

- گاهی سر بر شانه ی دوستی نهادن و های های باریدن چنان در سبک شدن غم دل مؤثر است که رفع شدن ِ خود مشکل هم بدان اندازه کارساز نیست !!

 

 

کلمات قصار – از حضرت خودم  

 

 

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت 9:15 بعد از ظهر |
 

 

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در جمعه بیست و هشتم دی 1386 و ساعت 4:19 قبل از ظهر |

 

م ... عزیز

تولدت مبارک

ایشاللا 1200 سال خوب و خوش و سلامت باشی

 

اینم برای پذیرایی از اهل خونه

    

 

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در دوشنبه هفدهم دی 1386 و ساعت 0:0 قبل از ظهر |

 

 

 

 

منبع : http://www.etemaad.com/Released/86-10-11/226.htm#61514

 

 زيگموند فرويد (1939- 1856) پدر روانکاوي، اختلال پارانويا (Paranoia) را خاص روشنفکران مي داند و مي گويد؛ «بيماران پارانويا که عموماً افراد مجرد و از زمره روشنفکران اند، از شک و بدگماني خود رنج مي برند، از دشمنان خيالي وحشت دارند و براي مبارزه با آنان، تلاش و وسايل بکر و بديعي ابداع مي کنند.»1 ناگفته پيداست اين مفهوم فرويد را نمي توان به تمام گروه روشنفکري تعميم داد و از طرف ديگر نيز نمي توان مصاديق بارز رفتار پارانوئيدي را در کثيري از روشنفکران و سردمداران افکار بلند بشري ناديده گرفت. اينجاست که با صرف نظر از مفهوم «بيماري» که به نوعي اختلال رواني آن هم به تنها تعداد کمي از افراد جوامع اشاره دارد، مي توان با تعديل اين مهم، آن را به تمامي افراد بشري تعميم داد و آن را امر طبيعي دانست، چرا که سوءظن در حد کوچکي لازمه تعامل و تصميم گيري درست است. ثانياً پارانويا را جزء اجتناب ناپذير انديشه صاحبان افکار بلند و انتزاعي نگر به شمار آورد تا ضمن صحه گذاشتن بر اين فرض فرويد، منظور او را به درستي فهميد. از اين رو با مراجعه به زندگينامه روشنفکران و نفوذ در لايه هاي زيرين و پنهاني زندگي و افکار آنان، شايد به جرات بتوان گفت افرادي همچون گاليله، ژان ژاک روسو، نيچه، شوپنهاور، کافکا، همينگوي، تولستوي، فرويد و ... اگرچه از اختلال شخصيت پارانوئيدي به دور بوده اند ليکن انديشه هاي پارانوئيدي داشته اند و آن را در گفته ها و نوشته هاي خود تصوير کرده اند.

شايد فرويد به اين دليل پارانويا را درباره روشنفکران مطرح مي کند که روشنفکران افرادي هستند که قدم به مناطق ممنوعه مي گذارند، به مطلق ترديد دارند، به مقدسات حمله ور مي شوند، از تابوها عبور مي کنند، عليه حکومت مي شورند، جانب محرومان و رنجديدگان را مي گيرند و نه تنها از برخورداران قدرت و ثروت طرفداري نمي کنند، بلکه استبداد و ديکتاتوري را به چالش مي خوانند که بازخورد اين امر سبب شکل گيري «توهم توطئه» در آنان مي شود و براي خنثي کردن توطئه هاي دشمن فرضي به واکنش هاي پارانوئيدي پناه مي برند تا از اين مجرا امنيت رواني خود را بازيابند.

گاليله در يک اقدام نمادين «کاپرا را به سرقت ادبي متهم مي کند و تا محکوم کردن او به وسيله مقامات پادوا پيش مي رود... در ونيز هجونامه يي بر ضد کاپرا منتشر مي کند.»2 علاوه بر آن قاطعيت و اصرار او در راه ابراز عقايدش و واژگوني اصول فکري دانشمندان پيشين، سبب شد هم عصرانش «تکبر» و «جاه طلبي بيهوده» را نيروي محرک اعمال و نظرات او بدانند. ژان ژاک روسو که خود را دوستدار بشريت مي دانست و انرژي فکري - رواني خود را صرف آزادي انسان از قيد و بندهاي طبيعي و ماوراء طبيعي کرد، با انتشار کتاب «اميل» به جرم فتنه جويي و اغتشاش گري عليه مذهب کاتوليک، کتابش را آتش زدند و خود او تا چندي متواري بود و به قول سيمون دوبووار؛ «روسو از هذيان تحت آزار و تعقيب بودن رنج مي برد و در آخر از آن خسته شد و به خوف اينکه نقشه هايي بر ضد وي در کار است، پايان داد. او اين کار را با تمجيد از خود عملي ساخت که اين نيز شکلي از اختلال دماغي است. ولي اين وضع آرامش وي را فراهم آورد.»3 نيچه به محض اينکه معشوقش او را قال گذاشت، به جنون روي آورد و به زنان بدبين شد. عليه آنان مطلب نوشت و تا آخر عمر از آنها واهمه داشت. شوپنهاور و مادرش عليه همديگر نامه هاي توهين آميز مي نوشتند و همديگر را به باد دشنام و ناسزا مي گرفتند. کافکا يک روز صبح از خواب برخاست، احساس مي کرد «محاکمه» خواهد شد و بايست در دادگاه حاضر شود. همينگوي «پس از معالجه هاي گوناگون براي افسردگي و پارانويا، بهترين تفنگ دولول شکاري انگليسي خود را برداشت، دو فشنگ در آن گذاشت و جمجمه خويش را متلاشي ساخت.»4 تولستوي دچار هذيان عظمت شد و خود را «برادر بزرگ خداوند»5 برشمرد و حتي خود فرويد از پارانويا در امان نبود. همانندسازي او با موسي که نشان از داعيه پيامبري او بود، اين باور را در او ايجاد کرده بود که به سان موسي مي تواند وعده دهنده «ارض موعود» باشد و بشريت را زير سلطه فکري خود گرد آورد. اين نگرش او از اين شعارش در کتاب «تعبير رويا» که «اگر نتوانم آسمان را مطيع سازم، جهنم را زير و رو خواهم کرد.»6 به آساني قابل درک است و آن هنگام که اوج مخالفت ها عليه او برپا شده بود در نامه يي به «فرنتسي» چنين نوشت؛ «امکان دارد بعد از آنکه اين همه سرود تدفين بيهوده بر سر ما نواخته شده است، اين بار ما واقعاً دفن شويم، اين مساله به ميزان زيادي سرنوشت شخصي ما را تغيير خواهد داد ولي تغييري در سرنوشت دانش ما ايجاد نخواهد کرد، ما حقيقت را در تملک خود داريم.»7

روشنفکر بسته به متدولوژي که دارد اغلب رگه يي از پارانويا جزء جدايي ناپذير شخصيت و انديشه او است چرا که او ارزشي بيش از حد براي خود قائل است، اعتقادات ديگران را به چالش مي برد، گاهي مواقع قضاوتي خشک و يکجانبه دارد، به طرزي ديوانه وار از يک موضوع دفاع مي کند يا به رد ديگري مي پردازد و علاقه مند به تحليل و تفسير است. بيش از افراد عادي از حساسيت، زودرنجي، شکاکي، بدبيني و يک دندگي بهره مند است و چه بسا همين ويژگي ها و حالت هاي متفاوت است که موجب شکل گيري انديشه هاي عميق در او مي شود.

بدين ترتيب شخصيت روشنفکر تا حدي به انقباض مي گرايد. چانه زن و اهل بگومگو مي شود، وضع موجود را بهتر از آنچه هست، مي خواهد، خود را يگانه و منحصر به فرد مي داند، در برابر دنياي بيرون حالت دفاع به خود مي گيرد و گاهي دوستان نزديک خود را نيز در شمار دشمنان سرسخت قلمداد مي کند.

روشنفکر بلندپرواز و خودبزرگ بين است. از اين رو همواره يک گرايش ناهشيار به اصلاح گرايي و ايجاد رفرم دارد، ادعاي عظمت و جاودانگي مي کند، خود را داناي کل مي داند که بايد معلم اخلاق ديگران باشد، هميشه به دنبال نقص زدايي از کار ديگران است در حالي که نقايص خود از نظرش دور مي ماند و خود را صاحب رسالت و ماموريت براي تحول و دگرگوني وضع موجود و نجات بشريت از چالش ها مي داند.

خلاصه اينکه چون روشنفکر به طور فطري موجودي معترض است، اعتراض پايان ناپذير او سبب مي شود مدام در معرض بي مهري و تهديد باشد و به ويژه مورد هجوم و آزار حاکمان و صاحبان قدرت، ثروت و دانش قرار بگيرد. از اين رو روشنفکر يا از حکومت وحشت دارد و از چوبه دار مي هراسد يا از هم طبقه هايش و از اينکه در صدد تخريب و حذف او برآيند و از گردونه رقابت بيرونش کنند. شريعتي در سال هاي آخر عمر نوشت؛ «مرگ هر لحظه در کمين است. توطئه ها در ميانم گرفته اند. من با مرگ زندگي کرد ه ام، با توطئه خو کرده ام... آنچه نگرانم کرده است ناتمام مردن نيست... ترسم از نفله شدن است...»8 و جلال آل احمد از «يک چاه و دوچاله» يي که احساس مي کرد دوستان و رقبايش براي سقوط او کنده اند کتاب نوشت.

گاهي پارانوياي روشنفکر فلسفي است. روشنفکر گمان آن دارد که توسط نيروهاي نامرئي و ماوراء طبيعي معدوم شود و در قبضه انهدام خدايان قهار محو شود يا به سان «پرومته» در زنجير خدايان گرفتار شده يا همچون سيزيف، به انجام کار بيهوده و بي اميد گماشته شود.

پي نوشت ها؛--------------------------

1- فرويديسم، اشاراتي به ادبيات و عرفان، اميرحسين آريان پور، ص 284

2- گاليله، مرکز بين المللي سنتز بخش تاريخ علم، ترجمه ناصر موفقيان، ص 14

3- کهنسالي، سيمون دوبووار، ترجمه دکتر محمدعلي طوسي، جلد 2، ص 765

4- روشنفکران، پال جانسن، ترجمه جمشيد شيرازي، ص 318

5- همان منبع، ص 197

6- رسالت زيگموند فرويد، اريک فروم، ص 91

7- همان منبع، ص 917

8- مجموعه آثار (1)، با مخاطب هاي آشنا، صص 256 و 257

 

 

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در سه شنبه یازدهم دی 1386 و ساعت 11:46 بعد از ظهر |

 

 

رفت حاجی به طواف حرم و باز آمد

ما به قربان تو رفتیم و همان جا ماندیم

 

.....................................................................

 

 

به منکر علی بگو نماز خود قضا کند

 

نماز بی ولای او عبادتی است بی وضو

 

 

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در جمعه هفتم دی 1386 و ساعت 10:3 بعد از ظهر |

                     تولدت مبارک      

« آغاز دوباره ی زندگیت رو بهت تبریک می گیم »

همراه با بهترین آرزوها

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در سه شنبه چهارم دی 1386 و ساعت 0:23 قبل از ظهر |

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 و ساعت 3:7 قبل از ظهر |
 

"آثارِ من، خود اتوبیوگرافی‌ ِ کاملی‌ست. من به این حقیقت معتقدم که شعر، برداشت‌هائی از زنده‌گی نیست؛ بل‌که یک‌سره خود ِ زنده‌گی‌ست."

احمد شاملو  

 

احمد شاملو با نام شاعرانه‌ی بامداد هشتاد و دو ساله شد. درست است که هفت سالی از مرگ وی می‌گذرد، اما او با اشعارش در دل ایرانیان زنده است.

شاملو در زندگی‌اش نشیب و فرازهای بسیاری دارد. در هجده‌ سالگی به خاطر هواخواهی از آلمان به زندان متفقین روانه می‌شود و بیست و یک ماهی را در زندان می‌گذراند. و باز در سال 1332 دستگیر می‌شود و باز هم یک سال و چندماهی را در زندان‌های تهران می‌گذراند. شاملو جزو استثنا شاعران و روشنفکرانی است که تحصیلات آکادمیک ندارد. وی که از کلاس چهارم دبیرستان ترک تحصیل می‌کند، نماد شاعری خودساخته است. شاعری که تحولات بسیاری را در شعر نو فارسی بوجود آورده و اشعار و ترانه‌هایش در دل پیر و جوان و کودک راه یافته است.

شاملو در زمینه‌ی فرهنگ‌نویسی و ترجمه نیز شناخته شده است. کتاب کوچه اثر پژوهشی بزرگی در فرهنگ عامیانه‌ی مردم ایران است. اما باید اشاره کرد که فقدان تحصیلات آکادمیک تأثیر خود را بر پژوهش‌های تاریخی وی گذشته است. البته در تصحیح دیوان حافظ نیز باید اشاره کرد که شاملو شیوه‌ی تصحیح علمی را به کار نمی‌برد، بلکه شیوه‌ی ذوقی را در پیرایش این دیوان بکار می‌برد که بر اساس روش علمی ویرایش و پیرایش متن نیست. در کنار این تصحیح باید به سخنرانی وی در سال 1369 در دانشگاه برکلی کالیفرنیا اشاره کرد که بدون استدلال و پشتوانه‌ی مطالعاتی و علمی لازم، وی شاعر ملی ایران فردوسی را، قلم‌فرسای طبقه‌ی مرفه جامعه می‌نامد و شاهنامه را دروغ‌نامه‌ای در جعل تاریخ واقعی طبقات محروم جامعه.

از آنجا که شاملو در شعر بر صنایع لفظی و معنوی تسلط دارد، زیر و بم‌های شعر فارسی را می‌شناسد و چم و خم‌های آن را می‌داند، در سیر تحول شعر فارسی تأثیرگذار است، اما برای تأثیر گذاشتن در نقد روش روشنفکری و نگاه دیگرگونه به تاریخ، برای نگاشتن تاریخ از نو و با نگاهی نو، مورخ باید زیر و بم‌ها و چم‌ و خم‌های تاریخ‌اش را بشناسد تا آن را با نگاهی منتقدانه بنگارد و در شیوه‌ی تاریخ‌نگاری تحولی برانگیزد. با ایراد یکی دو فرضیه که آغاز پژوهش را در بر می‌گیرد، نمی‌توان تاریخ یک ملت را از نو بنیان گذاشت.

غالب پژوهشگران برآنند که نیما پایه‌گزار شعر نو فارسی می‌باشد. شاملو در ادامه‌ى راه نيما كه البته سبك و زبان يگانه‌ى خود را داراست، به تفاوت شعر نو و شعر کهن فارسی می‌پردازد. وی در "شعرى كه زندگى‌است" تفاوت شاعر امروز را با شاعر گذشته این‌ گونه به ‌تصوير مى‌كشد:

 

موضوع شعر شاعر پیشین
از زنده‌گی نبود
در آسمان ِ خشک ِ خیالش، او
 جز با شراب و یار نمی‌کرد گفت و گو
او در خیال بود شب و روز
در دام ِ گیس ِ مضحک معشوقه پای‌بند،
حال آن که دیگران
دستی به جام ِ باده و دستی به زلف ِ یار
مستانه در زمین ِ خدا نعره می‌زدند!

...

حال‌آنکه من

به ‌شخصه

           زمانی
هم‌راه ِ شعر ِ خویش
هم‌دوش ِ شن‌چوی ِ کره‌ئی

               جنگ کرده‌ام
یک‌ بار هم "حمیدی‌ی ِ شاعر" را
در چندسال ِ پیش
بر دار ِ شعر ِ خویشتن

         آونگ کرده‌ام...

موضوع ِ شعر
              امروز
                 موضوع ِ دیگری‌ست...

امروز

شعر

     حربه‌ی ِ خلق است
زیرا که شاعران
خود شاخه‌ئی ز جنگل ِ خلق‌اند
نه یاسمین و سنبل ِ گُل‌خانه‌ی ِ فلان.

... *

شاعر امروز از نظر شاملو شاعرى است كه خود از ميان مردم برخاسته باشد و از درد خلق بگويد و حتى وزن و قافيه‌اش‏ را از كوچه و بازار بگيرد. شاملو نیز همچون اغلب نوآوران پیش از خود، سبک شعر نو فارسی را در ادامه‌ی ادبیات کلاسیک نمی‌بیند و به راحتی بر شعر غنی کلاسیک فارسی خط بطلان می‌کشد و آنرا تحقیر می‌کند و رشد شعر نو را در به دار کشیدن "حمیدی شاعر" و یا شیوه‌ی شعر سنتی می‌بیند و با همان شیوه‌ی کهن، می‌خواهد نو را جای‌گزین کهن کند. اما این جای‌گزینی نو بر کهن چیزی نیست که یک‌شبه انجام پذیرد و نیز اسباب و لوازم خود را می‌طلبد، "فرهنگ دیالوگ" که "حذف" و "سرکوب" و "دار کشیدن" در آن جایی ندارد.

احمد شاملو اما بیش از هر چیز شاعر حماسه است. حماسه‌ی ضد استبداد، ضد خودکامگی. شاملو زندگی‌اش را در عصیان بر علیه حکومت‌های خودکامه‌ی شاهنشاهی و مذهبی گذراند. حس آزادگی را در اشعارش تبلور بخشید و سرود آزادگی را همواره بر زبان سرخ‌اش جاری ساخت. سرودی که در شب‌های سرد تیره‌‌ی وحشت، همواره شمع سوزان دل آزادگان بوده و هست.

در تمام ِ شب چراغی نیست.

در تمام ِ شهر

نیست یک فریاد.

ای خداوندان ِ خوف‌انگیز ِ شب‌پیمان ِ ظلمت‌دوست!

تا نه من فانوس ِ شیطان را بیاویزم

در رواق ِ هر شکنجه‌گاه ِ پنهانی‌ی ِ این فردوس ِ ظلم‌آئین،

تا نه این شب‌های ِ بی‌پایان ِ جاویدان ِ افسون پایه‌تان را من

به فروغ ِ صدهزاران آفتاب ِ جاودانی تر کنم نفرین، ـ

ظلمت‌آباد ِ بهشت ِ گند ِ تان را، در به روی ِ من

باز نگشائید! **

 

* احمد شاملو، مجموعه آثار، به کوشش نیاز یعقوبشاهی، انتشارات زمانه ـ مؤسسه انتشارات نگاه، تهران 1380، ص 140 ـ 148

** همان جا صفحه 155

 

 

منبع : http://www.noufe.com/persish/maghale/text/shamlou.htm

 

 

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در جمعه بیست و سوم آذر 1386 و ساعت 1:17 قبل از ظهر |

رویا ها به ما چه می گویند؟

 

انچه شبها در سر ما می گذرد

مهم تر از چیزی است که فکر می کنیم؟

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در شنبه دهم آذر 1386 و ساعت 10:41 بعد از ظهر |
 

درمجالي كه برايم باقي ست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه در آن همواره اول صبح
به زباني ساده
مهر تدريس كنند
و بگويند خدا
خالق زيبايي
وسراينده ي عشق
آفريننده ي ماست
مهربانيست كه مارا به نكويي
دانايي
زيبايي
و به خود مي خواند
جنتي دارد نزديك،زيبا و بزرگ
دوزخي دارد- به گمانم
كوچك و بعيد
در پي سودا نيست
كه ببخشد ما را
وبفهماندمان
ترس ما بيرون از دايره ي رحمت اوست
در مجالي كه برايم باقي است
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه خرد را با عشق
علم را با احساس
ورياضي را با شعر
دين را با عرفان
همه را با تشويق تدريس كنند
لاي انگشت كسي
قلمي نگذراند
ونخوانند كسي را حيوان
و نگويند كسي را كودن
ومعلم هر روز
روح را حاضر و غايب بكند
وبه جز ايمانش
هيچ كس چيزي را حفظ نبايد بكند
مغزها پر نشود چون انبار
قلب ها خالي نشود از احساس
درس هايي بدهند
كه به جاي مغز، دل ها را تسخير كند
از كتاب تاريخ
جنگ را بردارند
در كلاس انشا
هر كسي حرف دلش را بزند
غير ممكن را از خاطره ها محو كنند
تا كسي بعد از اين
باز همواره نگويد ، هرگز
و به آساني همرنگ جماعت نشود
زنگ نقاشي تكرار شود
رنگ را در پاييز تعليم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگي را در رفتن وبرگشتن از قله ي كوه
وعبادت را در خدمت خلق
كار را در كندو
و طبيعت را در جنگل سبز
مشق شب اين باشد
كه شبي چندين بار
همه تكرار كنيم
عدل
آزادي
قانون
شادي
صداقت
امتحاني بشود
كه بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه وآدم شده ايم
درمجالي كه برايم باقي است
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه در آن آخر وقت
به زباني ساده
شعر تدريس كنند
وبگويند كه تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما

.

.

.

.

.

اینبار نمی خوام با یه چیز از پیش آماده اپ کنم ... می خوام بلند بلند فکر کنم ... یادآوری ... مرور خاطرات ... آغاز ها ...

.

خب ... از کجا شروع شد ؟چند نفر بودیم ؟

.

.

اول از همه سیدخان بود اما زیاد با بقیه ی بچه ها رابطه نداشت ... چون غایبه غیبتش باشه برای وسط حرفا ... دی :

.

.

نزدیکای 17 شهریور ، ماه مهربون عزیزم (که جاش خیلی خالیه) دعوتم کرد به یه تولد ... که آغاز آشناییم بود با بهترین دوست  خوش فکر دنیای مجازی ...

.

اینطوری با امیرتنها آشنا شدم ... که سرآغاز آشناییم شد با رهای مهربون ، عمو امیر با معرفت ، مهسای مه سا ، نغمه ی دل انگیزم ، رویای رویایی و فاطمه ی همیشه مسافر ...

.

امیرتنها ... با شاملو زندگی می کنه و نفس می کشه ... اول تر ها که نمی شناختمش اصرار داشتم تنها رو برداره از ادامه ی اسمش ... اما حالا می بینم کاملا حق داره ... چقدر کمند انسانهایی ازین دست ...

.

رها ... یه خانم معلم پرمشغله ... و به همون اندازه با محبت ... حساس و زود رنج و چندین برابر عاطفی و مهربون ...

.

عمو امیر ... بزرگ و بزرگوار ... که با وجود همه ی درگیری ها و مشاغل محفلیا رو فراموش نمی کنن ... چون می دونن بچه ها چقدر زود دلتنگ عمو میشن ...

.

مهسای عزیز و بامعرفتم که حرفای دلمو که هیچ کس نمی دید رو می دید و ... دلداری و همدردی و .... آرامش ... دلم براش یه ریزه شده ... به شدت منتظر حضورش هستم ...

.

ملیح ترین نغمه ی دنیا ... یادمه آخر شب بود ... می خواستم دی سی بشم دیگه ... یه کامنت ازش توی خونه ی تنهایی ها دیدم ... بدون دعوت رفتم خونه ش ... با یه شعر :

با توام

ای لنگر تسکین !

ای تکان های دل !

ای آرامش ساحل !

با توام

ای نور !

ای منشور !

ای تمام طیف های آفتابی !

........

و نغمه ازون به بعد ... بود و هست و خواهد بود ...

.

رویا ... مثل رویا شیرین ... مثل رویا خواستنی ... همونقدر هم دیریاب و گریزپا ... دیر میاد و زود میره ... اما آمد و رفتش از ذهن و دل پاک نمیشه ... ظاهری آروم و باطنی بی قرار ...

.

فاطمه ی همیشه مسافر ... با معصومیتی کودکانه و نگاهی که از فرط شادی و شیطنت برق میزنه ... اینجا جاش نیست بگم اما خیلی وقتا یادشم و مسئله ش دغدغه ی ذهنمه اما مجالی پیدا نمیشه برای صحبت ، چه کنم که وقتی من فراغت پیدا می کنم همه خوابن !!

.

.

ازینجا به بعد رو چون دیگه ترتیب زمانی یادم نیست ، از روی لیست تقلب می کنم !!

.

به واسطه ی می و نی با آقا بهزاد گل آشنا شدم و احساس کردم همرنگ جمع ماست ... پس ازش خواستم سر بزنه و اون به جای سر ... دلشو آورد ... می دونم که همه ی اهل محفل مثل من  دلشون می خواد بهزاد عزیز در نهایت سلامت و سربلندی و موفقیت برگرده و یه روزی مثل 21 اردیبهشت که برای همه مون تاریخی شد ، توی جمع مون حضور داشته باشه ...

.

نازنین زهرای زیباترینم نغمه رو که دید وسوسه شد تا بپیونده به این انجمن عجائب (!) و چه خوب کرد که اگر نیومده بود ما چه گنجی رو از دست داده بودیم ... زهرا جونم یادت باشه ما همه به این معتقدیم که همدلی از همزبانی خوشتر است ...

.

سارا رو سدبابا جلد محفل کرد ... و خدا می دونه که چقدر دل تک تک محفلیا برای این نی نی گولوی عقلا ً عاقل و بالغ می تپه ... روزای اول سدبابا به خاطرش چقدر سر من جیغ کشید :-؟  (تا سید نیست میشه غیبت کرد پشت سرش ... دی: ... اون وقتا حتی وقتی نبود حضور و سایه ش همه جا حس میشد ... دل من و همه براش تنگ شده ... امیدوارم زیاد از حد به بابامون آش نداده باشن :-؟  ) برای سدبابا و آقاجون یوبی که غیبت موجه دارن دعا می کنیم سلامت و موفق باشن ... برای بقیه ی غایبین هم امیدواریم هر جا هستن روزگارشون خوشتر از فکر می و جام باشه ...

.

سکوت ... یه بار توی دانشگاه داشتم مطلب سرچ می کردم ... یه وبلاگ اومد و از کل مطلبش فقط تعبیر "نبش قبر خاطرات" به یادم مونده که به شدت به دلم نشست ... هنوز رفتنشو باور نکردم ...

.

حکایت مرشدخان اما چیز دیگری بود ... رفیق راه و مشاور فکری و راهنمای درسی ... خلاصه یه دوست و همراه همه فن حریف ... در عرض همین یکسال دوبار به لب پرتگاه رسیدم و طعم لحظه ی سقوط رو چشیدم ... و هر دوبار اگر حضور بزرگوارانه ی ایشون نبود الان نه سوفیایی در کار بود و نه بهاری ... که صد البته این حکایت به همین جا هم ختم نمیشه و این قصه سر دراز دارد ...

.

مهدیه ...

.

داستان میثم از همه عجیب تر بود ... بچه م از اولش روی پای خودش ایستاد ... طفلکی به واسطه ی هیچ کس وارد نشده بود و هیچ کدوم نمی شناختیمش ... یادمه چندین بار به عمد جوابشو ندادم ... اما ازونجا که مرامش پهلوونی بود و باید به خواسته ش میرسید اونقدر رفت و اومد تا توی دل همه مون جا باز کرد ...

.

نقاب رو خیلی وقت بود می شناختمش ... اما ... یه فاجعه باعث نزدیکی دلامون شد ... نمی دونم چرا غصه ها بیشتر توی حافظه ی آدما می شینه ... هنوز یادم نرفته و احتمالا تا وقتی دچار آلزامر نشدم هم یادم نمی ره که اون شب چقدر هق هق کردم ... مثل وقتی که با یه نفر که خودشو عموی سمانه معرفی کرده بود حرف زدم ... مثل وقتی که مامان .......

.

اما ازونجا که تلخ ترین حقیقت زندگی اینه که دنیا با رفتن یه عزیز به آخر نمیرسه ... ما هم همه بعد از عزیزانمون موندیم و ... ادامه دادیم ...

.

و اینطوری زهرا شد نقاب ِ بی نقاب محفل ...

.

اما دیبا ... قبل ازین که یادم بیاد چطوری اومد توی محفل ... یاد این میفتم که هربار میرفتم وبلاگش چقدر می خندیم ازینکه چندتا دختر سر ِ کار رفتن !!

.

دیبا هم مثل سارا از بزرگان کوچک نماست ... که به چند واسطه برامون عزیزه که البته اولین دلیلش وجود نازنین خودشه ...

.

آقاجون یوبی اما ... خداییش فکرشم نمی کردم بیان ... چه برسه به این که بخوان این همه با بچه ها خو بگیرن ... هنوزم وقتی شیطون میره توی جلدم فکر می کنم شاید به خاطر اون کل کل ی که باهاشون راه انداختم اومدن ... اما می دونم و می دونیم که حقیقت فقط اینه که پشت اون ستاره ی آهنی و القاب و مقامات و مراتب و مدارک ... یه قلب طلایی می تپه ...

.

با نفیسه ... برعکس امیر و مهسا (که روز تولداشون آشنا شدم) ... روز تولد خودم آشنا شدم ... با یه جمله ی عجیب و غریب که توی این روزا وقتی دوباره خوندمش ته دلم لرزید ...

.

براش آی دی مو گذاشتم ... مرشد خان (که نفیسه رو بیشتر از من می شناخت) می گفت عمرا ً بهت توجه کنه !! ... منو می گی ... دپرس شدم ... اما به روی خودم نیاوردم ... گفتم اشکالی نداره ... من تلاش خودمو کردم و پشیمون نیستم ... چند روزی توی خماری بودم ... هی فکر می کردم چرا باید مرشدخان همچین نظری داشته باشه آیا !؟ من آدم بی کلاسیم ! سوات موات م به نفیسه نمی خوره ! اون خودشو خیلی می گیره ! زیادی کلاس می ذاره ! ... ! ... ! خلاصه هزار جور در مورد نفیسه فکر کردم ... بدتر این بود که دوهزار ناجور در مورد خودم فکر کردم ... دیگه اشکم درومده بود ... تا اینکه بالاخره همه ی این اوهام نقش بر آب شد و .... نفیسه شد نفیسه ی مامان سوفیا ...

.

این آخری رو اصلا فکر نکنید غیبت کردما ... به اطلاع مرشد خان رسوندم که پته شو می ریزم روی آب و کاری می کنم بچه هام داد منو ازش بگیرن ...

.

اما یار کم پیدای محفل ... استاد بزرگوارم دکتر عاشوری نژاد عزیز ... مصداق بارز کم گویی و گزیده گویی ... نه گمانم که تا اخر عمر چیزی از ارادتم کم بشه ... و نه حتی زیاد بشه ( که جایی برای زیاد شدن نداره )

.

.

خلاصه این شد که محفل شد محفل ... خیلی وقتا با هم جشن گرفتیم ... خیلی وقتای دیگه توی غمهای هم شریک بودیم ... گاهی رنجیدیم و گاهی هم رنجوندیم ... دوست داریم و دوستمون دارن ... مهمتر از همه اینکه در صداقت این دوستی ها هیچ شک و شائبه ای نداشتیم و نداریم ...

.

یه جایی به جای "محفل" گفتم انجمن عجائب ... نمی دونم شاید از سر غرور ، شایدم از روی شناخت ... معتقدم چنین جمعی با این خصائل توی نت هیچ وقت تشکیل نشده و ازین به بعد هم نخواهد شد ... به همین میزان ایمان دارم چنین دوستهایی پیدا نکرده و پیدا نخواهم کرد ... اونقدر که وقتی همه ی وجود سوفیا رو از نت پاک کردم ، نتونستم از محفل حذفش کنم ... چون چیزی از زندگیم کم می شد ...

.

آدمای این جمع در متفاوت بودنشون از بقیه با هم مشترک هستن و همین عمیق ترین ربط و نسبت رو بینشون ایجاد می کنه ...

.

زهرا که پیشم بود در مورد این حرف زدیم که هر کدوممون چند وقت یه بار یه چیزیمون میشه که ... که زیاد هم برای غریبه ترها قابل درک نیست ... یه جور آشفتگی ... یه نوع دلتنگی  ... یه حس تهی شدن ... پوچی ... غریب بودن و تنها موندن ... نمی دونم ... یه حسی که به این سادگیا به لفظ در نمیاد ... فقط یه مشکلی هست ... گاهی وقتا پیش میاد که این بحران همه گیر میشه .... انگار که ساعت طوفان همه مون می خوره به هم و همزمان ....................

.

این جور موقع ها چند مدل مشکل پیش میاد ... هرکدوم میایم می بینیم جو سرد و یخ زده ست ... زمینه هم که داریم برای دلتنگ شدن ... گله پیش میاد و گلایه و رنجوری ...

.

ازون طرف خدانکنه تازه وارد توی جمع داشته باشیم ... باید خودکشون کنیم تا باور کنه که این حال و روز به علت حضور اون عزیز نیست ... یادمه وقت ورود مرشد خان و دیبا این مشکل به شدت وجود داشت ... دیگه نزدیک بود من کچل کنم خودمو تا باورشون بشه ...

.

از کی تا حالا دارم می نویسم ؟

چند وقت بود این همه ننوشته بودم ؟

خسته شدم واقعا ... و حتما خسته کردم شما رو هم ...

.

اصلا همه ی اینا رو گفتم که چی ؟

.

که یاد خودم بیارم که یک سال پیش همچین روزی دوستدار دانش منتقل شد به بلاگفا ... و بعد از مدتی شد خونه ی یه خانواده ی گرم و صمیمی ...

.

انتهای مطلبمو نقطه چین میذارم ... اگر کسی حس جشن گرفتن داشت ، یا حرفی برای گفتن توی این پست ، خواهشا ً مطلبشو بعد از نقطه چین اضافه کنه ... خوشحال میشم و استقبال می کنم ...

.

شاد باشید و برقرار

......................................................................................................................................

هو...

پیوست: یه چیزی مثل جسارت!!!

با عرض پوزش از عکاسای محفل!!!

بياين همگي بريم دريا كنار...

 

 

 همگي شادوناتنها

خوش

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 و ساعت 5:25 قبل از ظهر |

 

 

رفته بودم سر حوض

 

تا ببینم شاید، عكس تنهایی خود را در آب،

 

آب در حوض نبود

 

ماهیان می‌گفتند:

 

هیچ تقصیر درختان نیست.

 

ظهر دم‌ كرده‌ تابستان بود،

 

پسر روشن آب، لب پاشویه نشست

 

و عقاب خورشید، آمد او را به هوا برد كه برد.

 


به‌درك راه نبردیم به اكسیژن آب.