تبليغاتX
محفل دوستداران علم و ادب
 

 

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در جمعه بیست و هشتم دی 1386 و ساعت 4:19 قبل از ظهر |

...

اکنون چون گذشته درباره رنج و حذف آن می گویم .

 این جمله بودا ست ، بودا اصرار داشت که تعالیمش جزو هیچ مذهب یا فلسفه خاصی نیست و صرفا حقیقتی است که موفق به کشف آن شده ، همانطور که قبل از او کشف کردند و بعد از او نیز به این حقیقت خواهند رسید ...

یه دانشمندی اعتقاد داشت خیلی از نتوانستن های ما عدم توانایی نیستن بلکه فراموش کردن توانایی هامون هستن و برای اثبات این قضیه استناد کرده بود به جنینی که در رحم مادره ...

اون می گفت که  رحم مادر انباشته از مایع هستش و جنین بصورت غریزی در این مایع شنا می کنه و در حقیقت با گذشت زمان بعد از تولد این توانایی رو فراموش می کنه و میگه : من شنا بلد نیستم !

.

بگذریم ... اگر به چیزی که بودا می گه به چشم حقیقت درونی نگاه کنیم اونوقت مطمئن خواهیم بود که یکی از همون استعداد های فراموش شده ماست که باید دوباره به یاد بیاریمش نه اینکه بیاموزیم .

خلاصه حقیقتی که بودا در مورد رنج و رهایی از اون مطرح کرده رو من اینجوری فهمیدم :

همه ما مبتلا به رنج هستیم ...

همه ما خواهان آرامش و تعادل هستیم .

رنج ما حاصل اشتیاق و بیزاری ماست :

اشتیاق نسبت به چیزهایی که میخواهیم اتفاق بیافتند و نمی افتند .

و بیزاری از چیزهایی که نمی خواهیم اتفاق بیافتند و می افتند .

منشا این رنج درون هر یک از ما وجود داره و در حقیقت در ذهن ماست .

شناخت واقعیت خویشتن راه حل مساله رنج است .

 

این قضیه خودشناسی و واقعیت خویشتن خیلی مبهم شده و هر کس تعبیری ازش داره و هیچکس دقیقا نمی تونه بگه یعنی چی ... پس اون دو تا کلمه کلیشه خودشناسی رو رها کنید ، منظور بودا دقیقا چیزیه که در ادامه می نویسم

 

کدوم واقعیت درونی ؟

.

هر انسانی ترکیبی از ۵ فرآیند هستش : ۴ فرآیند ذهنی و یک فرآیند جسمی

جسم آشکارترین بخش وجود ماست که با تمامی حواس قابل درکه .

ذهن ما شامل چهار فرآیند هستش :

۱ - دانستگی بخش گیرنده ذهن است و وقوع هر پدیده را ثبت می کند .

۲ - ادراک : بخشی که بر روی داده ها ارزش گذاری می کند .

۳ - حس کردن : بوجود آورنده احساس نسبت به ارزش گذاری انجام شده .

۴ - واکنش : بروز واکنش بیزاری یا اشتیاق نسبت به احساس بوجود آمده .

.

قانون کارما میگه که رنج ما حاصل اعمال ماست .

اعمال ما سه نوع هستند : جسمی ، ذهنی و زبانی .

عمل ذهنی ما بسیار تاثیر گذار تر از عمل جسمی یا زبانی ماست ، حتی ارزش گذاری بر روی اعمال ما نسبت به ذهنیات ما ست .

همون جمله معروف ارزش هر عملی به نیت اون عمله

پس کارمای واقعی بر روی اعمال ذهنی ماست و به بیانی دیگه :

اعمال ذهنی منشاء رنج هستند .

اما همانطور که گفتیم اعمال ذهنی ما به چهار بخش تقسیم میشه :

دانستگی - ادراک - حس کردن - واکنش

خوبه که تعریف این چهار فرآیند ذهنی رو به خاطر بسپاریم

اما کدام یک از این چهار بخش منشا اصلی رنج ما هستند ؟

.

اگر کمی فکر کنیم به این نتیجه میرسیم که در حقیقت واکنش ما به اتفاقات اطرافمون باعث رنجمون میشه ، واکنش نسبت به چیزهایی که اشتیاق داریم و اتفاق نمی افتن و واکنش نسبت به چیزهایی که بیزاریم و اتفاق می افتن و بیشتر اوقات این واکنش غیر اختیاری و کورکورانه هستش و خارج از کنترل ماست

بحث رسیدن به بی فکری دقیقا همین مساله رو حل می کنه و ذهن رو تحت کنترل ما در میاره

در تمام طول روز و تمام طول عمر ، ذهن ما مشغول ایجاد واکنش است نسبت به هر پدیده ای که در اطراف ما اتفاق می افته ، حال با پذیرش واقعیت رنج به نادانی خود نسبت به رنج پپایان دادیم .

این اولین قدم برای از بین بردن رنج است .

گام بعدی جلوگیری از بروز واکنش های کورکورانه روزانه است و اینگونه علت رنج از بین می رود و رنج نیز .

و اگر رنج نباشد ما آرامش و شادی واقعی را تجربه خواهیم کرد .

.

خیلی سخته که این مسائل رو در چند سطر بیان کنیم بنابراین باز کردن این مساله بمونه در حین پرسش و پاسخهایی که با هم داریم

 

+ نوشته شده توسط 21- فرشاد در پنجشنبه بیستم دی 1386 و ساعت 11:25 بعد از ظهر |

 

م ... عزیز

تولدت مبارک

ایشاللا 1200 سال خوب و خوش و سلامت باشی

 

اینم برای پذیرایی از اهل خونه

    

 

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در دوشنبه هفدهم دی 1386 و ساعت 0:0 قبل از ظهر |

روزي از روزها پدري از يک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق روستايي برد تا او دريابد مردم تنگدست چگونه زندگي مي‌کنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ي خانواده‌اي بسيار فقير سر کردند و سپس به سوي شهر بازگشتند. در نيمه‌هاي راه پدر از فرزند پرسيد: خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟
- خيلي خوب بود پدر.
- پسرم آيا ديدي مردم فقير چگونه زندگي مي‌کنند؟
- بله پدر، ديدم...
- بگو ببينم از اين سفر چه آموختي؟
- من ديدم که ما در خانه ي خود يک سگ داريم و آنان چهار سگ داشتند. ما استخري داريم که تا نيمه‌هاي باغمان طول دارد و آنان برکه‌اي دارند که پاياني ندارد، ما فانوسهاي باغمان را از خارج وارد کرده‌ايم، اما فانوسهاي آنان ستارگان آسمانند؛ ايوان ما تا حياط جلوي خانه‌مان ادامه دارد، اما ايوان آنان تا افق گسترده است. ما قطعه زمين کوچکي داريم که در آن زندگي مي‌کنيم، اما آنها کشتزارهايي دارند که انتهاي آنان ديده نمي‌شود؛ ما پيشخدمتهايي داريم که به ما خدمت مي‌کنند، اما آنها خود به ديگران خدمت مي‌کنند؛ ما غذاي مصرفي‌مان را خريداري مي‌کنيم، اما آنها غذايشان را خود توليد مي‌کنند؛ ما در اطراف ملک خود ديوارهايي داريم تا ما را محافظت کنند، اما آنان دوستاني دارند تا آنها را محافظت کنند.
آن پسر همچنان سخن مي‌گفت و پدر سکوت کرده بود و سخني براي گفتن نداشت. پسر سپس افزود:
- متشکرم پدر که نشان دادي ما چقدر فقير هستيم!

+ نوشته شده توسط 19- آقاجون یوبی در جمعه چهاردهم دی 1386 و ساعت 10:27 بعد از ظهر |

 

 

 

 

منبع : http://www.etemaad.com/Released/86-10-11/226.htm#61514

 

 زيگموند فرويد (1939- 1856) پدر روانکاوي، اختلال پارانويا (Paranoia) را خاص روشنفکران مي داند و مي گويد؛ «بيماران پارانويا که عموماً افراد مجرد و از زمره روشنفکران اند، از شک و بدگماني خود رنج مي برند، از دشمنان خيالي وحشت دارند و براي مبارزه با آنان، تلاش و وسايل بکر و بديعي ابداع مي کنند.»1 ناگفته پيداست اين مفهوم فرويد را نمي توان به تمام گروه روشنفکري تعميم داد و از طرف ديگر نيز نمي توان مصاديق بارز رفتار پارانوئيدي را در کثيري از روشنفکران و سردمداران افکار بلند بشري ناديده گرفت. اينجاست که با صرف نظر از مفهوم «بيماري» که به نوعي اختلال رواني آن هم به تنها تعداد کمي از افراد جوامع اشاره دارد، مي توان با تعديل اين مهم، آن را به تمامي افراد بشري تعميم داد و آن را امر طبيعي دانست، چرا که سوءظن در حد کوچکي لازمه تعامل و تصميم گيري درست است. ثانياً پارانويا را جزء اجتناب ناپذير انديشه صاحبان افکار بلند و انتزاعي نگر به شمار آورد تا ضمن صحه گذاشتن بر اين فرض فرويد، منظور او را به درستي فهميد. از اين رو با مراجعه به زندگينامه روشنفکران و نفوذ در لايه هاي زيرين و پنهاني زندگي و افکار آنان، شايد به جرات بتوان گفت افرادي همچون گاليله، ژان ژاک روسو، نيچه، شوپنهاور، کافکا، همينگوي، تولستوي، فرويد و ... اگرچه از اختلال شخصيت پارانوئيدي به دور بوده اند ليکن انديشه هاي پارانوئيدي داشته اند و آن را در گفته ها و نوشته هاي خود تصوير کرده اند.

شايد فرويد به اين دليل پارانويا را درباره روشنفکران مطرح مي کند که روشنفکران افرادي هستند که قدم به مناطق ممنوعه مي گذارند، به مطلق ترديد دارند، به مقدسات حمله ور مي شوند، از تابوها عبور مي کنند، عليه حکومت مي شورند، جانب محرومان و رنجديدگان را مي گيرند و نه تنها از برخورداران قدرت و ثروت طرفداري نمي کنند، بلکه استبداد و ديکتاتوري را به چالش مي خوانند که بازخورد اين امر سبب شکل گيري «توهم توطئه» در آنان مي شود و براي خنثي کردن توطئه هاي دشمن فرضي به واکنش هاي پارانوئيدي پناه مي برند تا از اين مجرا امنيت رواني خود را بازيابند.

گاليله در يک اقدام نمادين «کاپرا را به سرقت ادبي متهم مي کند و تا محکوم کردن او به وسيله مقامات پادوا پيش مي رود... در ونيز هجونامه يي بر ضد کاپرا منتشر مي کند.»2 علاوه بر آن قاطعيت و اصرار او در راه ابراز عقايدش و واژگوني اصول فکري دانشمندان پيشين، سبب شد هم عصرانش «تکبر» و «جاه طلبي بيهوده» را نيروي محرک اعمال و نظرات او بدانند. ژان ژاک روسو که خود را دوستدار بشريت مي دانست و انرژي فکري - رواني خود را صرف آزادي انسان از قيد و بندهاي طبيعي و ماوراء طبيعي کرد، با انتشار کتاب «اميل» به جرم فتنه جويي و اغتشاش گري عليه مذهب کاتوليک، کتابش را آتش زدند و خود او تا چندي متواري بود و به قول سيمون دوبووار؛ «روسو از هذيان تحت آزار و تعقيب بودن رنج مي برد و در آخر از آن خسته شد و به خوف اينکه نقشه هايي بر ضد وي در کار است، پايان داد. او اين کار را با تمجيد از خود عملي ساخت که اين نيز شکلي از اختلال دماغي است. ولي اين وضع آرامش وي را فراهم آورد.»3 نيچه به محض اينکه معشوقش او را قال گذاشت، به جنون روي آورد و به زنان بدبين شد. عليه آنان مطلب نوشت و تا آخر عمر از آنها واهمه داشت. شوپنهاور و مادرش عليه همديگر نامه هاي توهين آميز مي نوشتند و همديگر را به باد دشنام و ناسزا مي گرفتند. کافکا يک روز صبح از خواب برخاست، احساس مي کرد «محاکمه» خواهد شد و بايست در دادگاه حاضر شود. همينگوي «پس از معالجه هاي گوناگون براي افسردگي و پارانويا، بهترين تفنگ دولول شکاري انگليسي خود را برداشت، دو فشنگ در آن گذاشت و جمجمه خويش را متلاشي ساخت.»4 تولستوي دچار هذيان عظمت شد و خود را «برادر بزرگ خداوند»5 برشمرد و حتي خود فرويد از پارانويا در امان نبود. همانندسازي او با موسي که نشان از داعيه پيامبري او بود، اين باور را در او ايجاد کرده بود که به سان موسي مي تواند وعده دهنده «ارض موعود» باشد و بشريت را زير سلطه فکري خود گرد آورد. اين نگرش او از اين شعارش در کتاب «تعبير رويا» که «اگر نتوانم آسمان را مطيع سازم، جهنم را زير و رو خواهم کرد.»6 به آساني قابل درک است و آن هنگام که اوج مخالفت ها عليه او برپا شده بود در نامه يي به «فرنتسي» چنين نوشت؛ «امکان دارد بعد از آنکه اين همه سرود تدفين بيهوده بر سر ما نواخته شده است، اين بار ما واقعاً دفن شويم، اين مساله به ميزان زيادي سرنوشت شخصي ما را تغيير خواهد داد ولي تغييري در سرنوشت دانش ما ايجاد نخواهد کرد، ما حقيقت را در تملک خود داريم.»7

روشنفکر بسته به متدولوژي که دارد اغلب رگه يي از پارانويا جزء جدايي ناپذير شخصيت و انديشه او است چرا که او ارزشي بيش از حد براي خود قائل است، اعتقادات ديگران را به چالش مي برد، گاهي مواقع قضاوتي خشک و يکجانبه دارد، به طرزي ديوانه وار از يک موضوع دفاع مي کند يا به رد ديگري مي پردازد و علاقه مند به تحليل و تفسير است. بيش از افراد عادي از حساسيت، زودرنجي، شکاکي، بدبيني و يک دندگي بهره مند است و چه بسا همين ويژگي ها و حالت هاي متفاوت است که موجب شکل گيري انديشه هاي عميق در او مي شود.

بدين ترتيب شخصيت روشنفکر تا حدي به انقباض مي گرايد. چانه زن و اهل بگومگو مي شود، وضع موجود را بهتر از آنچه هست، مي خواهد، خود را يگانه و منحصر به فرد مي داند، در برابر دنياي بيرون حالت دفاع به خود مي گيرد و گاهي دوستان نزديک خود را نيز در شمار دشمنان سرسخت قلمداد مي کند.

روشنفکر بلندپرواز و خودبزرگ بين است. از اين رو همواره يک گرايش ناهشيار به اصلاح گرايي و ايجاد رفرم دارد، ادعاي عظمت و جاودانگي مي کند، خود را داناي کل مي داند که بايد معلم اخلاق ديگران باشد، هميشه به دنبال نقص زدايي از کار ديگران است در حالي که نقايص خود از نظرش دور مي ماند و خود را صاحب رسالت و ماموريت براي تحول و دگرگوني وضع موجود و نجات بشريت از چالش ها مي داند.

خلاصه اينکه چون روشنفکر به طور فطري موجودي معترض است، اعتراض پايان ناپذير او سبب مي شود مدام در معرض بي مهري و تهديد باشد و به ويژه مورد هجوم و آزار حاکمان و صاحبان قدرت، ثروت و دانش قرار بگيرد. از اين رو روشنفکر يا از حکومت وحشت دارد و از چوبه دار مي هراسد يا از هم طبقه هايش و از اينکه در صدد تخريب و حذف او برآيند و از گردونه رقابت بيرونش کنند. شريعتي در سال هاي آخر عمر نوشت؛ «مرگ هر لحظه در کمين است. توطئه ها در ميانم گرفته اند. من با مرگ زندگي کرد ه ام، با توطئه خو کرده ام... آنچه نگرانم کرده است ناتمام مردن نيست... ترسم از نفله شدن است...»8 و جلال آل احمد از «يک چاه و دوچاله» يي که احساس مي کرد دوستان و رقبايش براي سقوط او کنده اند کتاب نوشت.

گاهي پارانوياي روشنفکر فلسفي است. روشنفکر گمان آن دارد که توسط نيروهاي نامرئي و ماوراء طبيعي معدوم شود و در قبضه انهدام خدايان قهار محو شود يا به سان «پرومته» در زنجير خدايان گرفتار شده يا همچون سيزيف، به انجام کار بيهوده و بي اميد گماشته شود.

پي نوشت ها؛--------------------------

1- فرويديسم، اشاراتي به ادبيات و عرفان، اميرحسين آريان پور، ص 284

2- گاليله، مرکز بين المللي سنتز بخش تاريخ علم، ترجمه ناصر موفقيان، ص 14

3- کهنسالي، سيمون دوبووار، ترجمه دکتر محمدعلي طوسي، جلد 2، ص 765

4- روشنفکران، پال جانسن، ترجمه جمشيد شيرازي، ص 318

5- همان منبع، ص 197

6- رسالت زيگموند فرويد، اريک فروم، ص 91

7- همان منبع، ص 917

8- مجموعه آثار (1)، با مخاطب هاي آشنا، صص 256 و 257

 

 

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در سه شنبه یازدهم دی 1386 و ساعت 11:46 بعد از ظهر |

 

 

رفت حاجی به طواف حرم و باز آمد

ما به قربان تو رفتیم و همان جا ماندیم

 

.....................................................................

 

 

به منکر علی بگو نماز خود قضا کند

 

نماز بی ولای او عبادتی است بی وضو

 

 

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در جمعه هفتم دی 1386 و ساعت 10:3 بعد از ظهر |

                     تولدت مبارک      

« آغاز دوباره ی زندگیت رو بهت تبریک می گیم »

همراه با بهترین آرزوها

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در سه شنبه چهارم دی 1386 و ساعت 0:23 قبل از ظهر |
 - تمثیل افلاطون چنین مضمونی داره :
چند نفری که داخل یک غار رو به دیوار نشسته اند و فقط سایه های روی دیوار رو می بینند و باور کرده اند که هر آنچه روی دیوار می بینند ، تنها واقعیت است و هیچ واقعیت دیگه ای جز سایه های روی دیوار رو نمی شناسند و حتی تصور اینکه دنیایی غیر از دیوار و سایه وجود داشته باشه براشون غیرممکنه.
 
 - در حقیقت غاری که در تمثیل آورده شده ذهن ماست ... و  تمام افکار و عواطف و احساسات و حتی ماهیتی که برای خودمون می سازیم ، سایه هایی بیش نیستند...
خشمگین می شویم ، احساس شکست می کنیم ، افسرده می شویم و ... در حالی که هیچکدوم واقعیت ندارن و حتی بالاتر از اون وجودی که برای خودمون قائل هستیم هم سایه ای بیش نیست .
به این ترتیب ادامه می دیم بدون اینکه حتی قدرت تصور این حقیقت رو که در ورای ذهن ما ( غار ) دنیایی از واقعیت ها وجود داره .
 
- تمثیل افلاطون دقیقا چنین وضعیتی رو تصویر می کنه . اما افلاطون هیچوقت از این فراتر نرفت .
افلاطون کسی نبود که در جستجوی حقیقت باشه ، بلکه او می خواست در مورد حقیقت فکر کنه.
افلاطون این حقیقت که دنیایی که ما تجربه می کنیم حقیقی نیست رو درک و بیان کرد اما بدنبال کشف حقیقت موجود پا از غار بیرون نگذاشت ...
( فکر کردن تو را درون غار نگه می دارد و رسیدن به بی فکری - چیزی که مراقبه به اون می پردازه- تو رو از غار به بیرون می کشونه .
 
- هنر مراقبه تو رو از درون غار بیرون می کشه تا  آگاه بشی که دنیای حقیقی دنیای سایه ها نیست و
تو  هم سایه نیستی بلکه تنها ناظر و مشاهده گر سایه ها بودی و لحظه ای که به این حقیقت می رسی ، سایه ها محو می شن : رنج ها ،خشم ها ، یاس ها ، شکست ها و حتی وجود تو خالی ای که برای خودت ساخته بودی .
زمانی که از غار خارج بشی ، بخشی از یک معرفت کیهانی می شی .
 
- مراقبه یعنی اینکه یک نظاره گر بشی ( فقط ببینی و داوری و سرزنش نکنی )
مراقبه یعنی سکوت و فکر نکردن ، تحلیل نکردن .
مراقبه یعنی حقیقی نبودن چیزی که داری تجربه می کنی رو بپذیری و در انتظار خروج از غار و درک حقایق نسبت به تجربه های فعلیت هیچ واکنشی نشون ندی ( این خیلی مهمه )
مراقبه ، هنر ساده ی فکر نکردن است .
در ابتدا دشوار خواهد بود چرا که سخت به اون عادت کردیم ، به دیدن و تحلیل کردن ، به رنج کشیدن ، به قضاوت کردن ... اما اگر کمی صبور باشیم و فقط نظاره گر ذهن و انفعالات اون باشیم بدون اینکه به اون انرژی بیشتری بدیم ، درست مثل فیلمی که داریم روی پرده نگاه می کنیم ، ببینیم و بی تفاوت بمونیم ... ذهن بزودی ناپدید می شود و ناپدید شدن ذهن همان بیرون آمدن از غار است .
 
- فلسفه به ما می گوید که زندگی ما ، رنج جهل های ماست و مراقبه ما رو از این رنج نجات خواهد داد.
 
 
 
+ نوشته شده توسط 21- فرشاد در دوشنبه سوم دی 1386 و ساعت 9:22 بعد از ظهر |
اول سولوم

بعدم اینا حرفای هویجوریه:

 تو زندگی مثل زودپز باش که موقعی که جوش مياره و قل قل ميکنه در کمال آرامش سوت ميزنه.

.

در زندگی افرادی هستند که مثل قطار شهر بازی مي مونن، از بودن با اونا لذت ميبری ولی باهاشون به جايي نميرسی.

.

اگر در صحنه ي زندگی به ناگاه يکی از سيم هاي سازت پاره شد. آهنگ زندگی را آنچنان ادامه بده که هيچ کس نداند بر تو چه گذشته است

.

کسی خبر این نی نی ۲۰ کیلویی تهرانی رو شنیده/؟ دیده اش؟ کی می گه نی نی ها لپ ندارند مگولی نیستند؟ آخ بخورمش

نی نی داره سرود ملی به زبان تام و جری می خونه: حالا دست دست دست دست دست

اینجا نی نی شیرخشک خانواده دلش می خواد

اینجا این جوکه رو براش تعریف کردند: طرف داشته يکي رو ميزده و هی ميگفته کمک کمک ! بهش ميگن تو که داری ميزنيش ، چرا کمک ميخوای ؟ ميگه : آخه گفته اگه بلندشم لهت ميکنم

اینجا مامان و باباش بهش گفتند : گوگولی مگولی من وگولی تپلی من جیگمل میگمول من وووویگولی موبولی توپولی من. بچم ذوق کرده

این نی نی الان ۷ ماهشه. دکترا گفتند به مامان و باباییش که هواسش رو پرت کنند تا یادش بره گشنه است. دیر به دیر شیر بخواد (فقط شیر مامانش رو می خوره) خدا حفظش کنه واسه مامانی و باباییش .

.

خوف خانواده گلم دوستتون دارم . اینو گذاشتم حال و هوای اینجا عوض شه. عوض نشه مجبور می شم اقدام کنم به خودکشی. دوست دالید نی نی تون بره؟

+ نوشته شده توسط 7- سار ا در یکشنبه دوم دی 1386 و ساعت 2:28 قبل از ظهر |