روزگاري
که سپري شد و روز هايي که گذشتن....
گاهي
اوقات با خود فکر ميکنم
آن
وقتها عاشق شدن کار آسانتري بود !!
راحت
تر مي شُد از خلق دل بريد
و
کار دنيا را يکسره فرو گذاشت
ولي
حالا....
زندگي
سخت شده
يک
لقمه نان شده دغدغه
روزمره زندگي
پول
و نگه داشتنش که تماي فکر انسان را مشغول کرده است.....
روزي
هزار بار رنگ عوض کردن تا همرنگ جماعت شدن....
جماعتي
که بويي از صميميت و رفاقتهاي بي ريا نبرده اند
جماعتي
که از دوستي دم ميزنند
ولي
گمان نميبرم ذره اي دوستي رابشناسند
چقدر
...
چقدر
دلتنگ روزهايِ گذشته ام!!!
روزهاي
گذشته در خانه و دنيايِ مجازي ام...
و
صميميتها
و رفاقتهايمان
بي
تابي هايمان
و
حتي اخمها و نگرانيهايمان که تماميِشان واقعي بودند،دراين دنياي مجازی وغير
واقعي...
آنقدر
فکر ميکنم که نيست ميشوم و ديگر هيچ...!!
چه
شد آن صميميتها؟؟
هنوز
ضربان زمان و نبضِ لحظه هاي با هم بودن را دوست دارم
و
چقدر
مي خواهم که بار ديگر....
بار
ديگر با قطراتِ باران بباريم
و
همراه
همراه
نسيـــم از ميان شاخ و برگ درختان عبور کنيم...
زمان
را نمي شود به عقب برگرداند
اما
مي
شود ،مي شود در زمان گم شد
ومانند
گذشته
شوق
با هم بودنِمان
خنده
هاو شاديهايمان
اندوه
و غم دوريمان از درد فراغ
اخمها
و نگرانيهايمان
و
به
عشق هم نفس کشيدن هايمان را تکرار کرد...
آري
مي شود....
خانه
من اينجاستــــــــــــــــ .....
خانه
من همچو آسماني ست با بيست
ستاره
که من دوستش دارم و براي گرم نگه داشتنش تلاش خواهم کرد

....................................................................................... سیدخان













