تبليغاتX
محفل دوستداران علم و ادب

روزگاري که سپري شد و روز هايي که گذشتن....

گاهي اوقات با خود فکر ميکنم

آن وقتها عاشق شدن کار آسانتري بود !!

راحت تر مي شُد از خلق دل بريد

و کار دنيا را يکسره فرو گذاشت

ولي حالا....

زندگي سخت شده

يک لقمه نان شده دغدغه روزمره زندگي

پول و نگه داشتنش که تماي فکر انسان را مشغول کرده است.....

روزي هزار بار رنگ عوض کردن تا همرنگ جماعت شدن....

جماعتي که بويي از صميميت و رفاقتهاي بي ريا نبرده اند

جماعتي که  از دوستي دم ميزنند

ولي گمان نميبرم ذره اي دوستي رابشناسند

چقدر ...

چقدر دلتنگ روزهايِ گذشته ام!!!

روزهاي گذشته در خانه و دنيايِ مجازي ام...

و

صميميتها و رفاقتهايمان

بي تابي هايمان

و حتي اخمها و نگرانيهايمان که تماميِشان واقعي بودند،دراين دنياي مجازی وغير واقعي...

آنقدر فکر ميکنم که نيست ميشوم و ديگر هيچ...!!

چه شد آن صميميتها؟؟

هنوز ضربان زمان و نبضِ لحظه هاي با هم بودن را دوست دارم

و

چقدر مي خواهم که بار ديگر....

بار ديگر با قطراتِ باران بباريم

و

همراه

همراه نسيـــم از ميان شاخ و برگ درختان عبور کنيم...

زمان را نمي شود به عقب برگرداند

اما

مي شود ،مي شود در زمان گم شد

ومانند گذشته

شوق با هم بودنِمان

خنده هاو شاديهايمان

اندوه و غم دوريمان از درد فراغ

اخمها و نگرانيهايمان

و

به عشق هم نفس کشيدن هايمان را تکرار کرد...

آري مي شود....

خانه من اينجاستــــــــــــــــ .....

خانه من همچو آسماني ست با بيست ستاره

که من دوستش دارم و براي گرم نگه داشتنش تلاش خواهم کرد

....................................................................................... سیدخان


 

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت 1:35 بعد از ظهر |

 

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

.
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
کان چهره مشعشع تابانم آرزوست

.
بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز
باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست

.
گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

.
وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست
وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست

.
در دست هر که هست ز خوبی قراضه هاست
آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست

.
این نان و آب چرخ چو سیلست بیوفا
من ماهیم ، نهنگم ، عمانم آرزوست

.
یعقوب وار وااسفاها همی زنم
دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست

.
والله که شهر بی تو مرا حبس میشود
آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست

.
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

.
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نور روی موسی عمرانم آرزوست

.
زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول
آن های هوی و نعره مستانم آرزوست

.
گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام
مُهرست بر دهانم و افغانم آرزوست

.
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

.
گفتند یافت می نشود جسته ایم ما
گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست

.
هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد
کان عقیق نادر ارزانم آرزوست

.
پنهان ز دیده ها و همه دیده ها از اوست
آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست

.
خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز
از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست

.
گوشم شنید قصه ایمان و مست شد
کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست

.
یک دست جام باده و یک دست جعد یار
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

.
میگوید آن رُباب که مردم ز انتظار
دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست

.
من هم رباب عشقم و عشقم ربابیست
وان لطفهای زخمه رحمانم آرزوست

.
باقی این غزل را ای مطرب ظریف
زین سان همی شمار که زین سانم آرزوست

.
بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق
من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست

 

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 و ساعت 4:0 قبل از ظهر |

اولا:

 

زیتون خانوم گفت:

آیت‌الله الف که ماشالله بالای صد سال عمر داره و کمرش خمیدست،بردنش پشت‌بوم برای دیدن هلال ماه.فقط کافیه سید علی و چنتا دیگه از علما که مثه ایت الله الف گالیله بازی در بیارن و دیدن ماه رو تایید کنن.آیت‌الله الف در اثر خمی کمر نمی‌تونسته آسمون رو نگاه کنه، اعوان و انصارش هر چی سعی می‌کنن صافش کنن،نمی‌تونن.به‌ناچار روی دست می‌گیرنش و سرشو می‌گیرن بالا.اون‌قدر بهش فشار میارن که طفلکی کارخرابی می‌کنه و با صدای ضعیف داد می زنه:

ریِِــــــــــدم بابا...ریدم...ولم کنید.

همه فکر می‌کنن می‌گه دیدم بابا... خوشحال می‌شن و الله اکبر می‌گن و فوری بی‌سیم می‌زنن به رسانه‌ها که هلال ماه روئت شد و اینگونه می شود که فرداعید سعید فطر می شود.

عید سعید فطر مبارک

 

ثانیا:

روزه دار که باشی توی جیبت،آن لابه لا یه قرآن و یک دعا و یا یک مهر پیدا می شه،که هر کدومشون می تونه تا چند هفته بعد از ماه رمضون تو جیبت جا خوش کنن.

اینا رو لابد!به جای دل جامانده ات حمل می کنی.سر همان روزهای اول که نه توی تاکسی صدای ربّنا آمد ونه توی بازار بوی زولبیا،قرآن را که طعمه شوری اشکهای شب قدر را گرفته،11ماه زودتر از رمضان سال آینده باز می کنی روی سرت،می ترسی که باز گناه بر نفست چنگ بزند!!! آخر باید دستت جایی بند باشد!!!

قرآنت می شود اتصال تو و شب قدر و دل جامنده ات.

از خلوت بودن مسجد در نماز مغرب،تا شلوغی شب قدر،تا فوتبال بعد از افطار،تا چرخ دستی آش رشته فروشی سر خیابون،تا قلیون سرای کنار ساحل،تا بی خوابی و مردم آزاری تا سحر!همه و همه لابه لای پیچ و خم جا نمازترمه مادر جون قایم می شوند.

این طوریست که جا نماز مادرجون می شود اثبات هستی و حضور گذشته و بودن تو!!

و هر باری که رویش دست می کشی لابه لای غبار به هوا خواسته،عطر مادرجون و مناجاتش را عمیق می کشی درونه ریه هایت.

چه زود یادت می رود که از همان اسیری تعلق،از همان هوای مسموم غبارآلود ر یا که جای نفس کشیدن دلت را تنگ می کرد،از همان هراس ماندن توی پیچ و خم ترمه های کهنه و قدیمی اسلامگرایان که بال و پرشان را روی تمام هستی و وجودت و فکرت می کشند و کفش تمام عقایدت را به پا می کنند و به امید اینکه از فردا آدامسه نعنایی در دهانت پشتک وارو بزند،دلت را در رمضان جا گذاشتی و چشمانت را بستی و نفس راحتی کشیدی و پریدی ملخک را توی سینه ات 1000بار دوره کردی که باورت بشود که آه افسوس توی سینه ات جای خالی بازدم همان نفس راحت را پر نکند و دلت هوای همان جیبه لباسه رمضانت را نکند؟!!!!

روزه دار که باشی ...

روزه دار بودن ادامه دارد چون هنوز هم خورشید دور است.

 

ثالثا:

بازم به همتون تبریک می گم

+ نوشته شده توسط 15- میثم در شنبه بیست و یکم مهر 1386 و ساعت 2:14 قبل از ظهر |

داریوش شایگان را به عنوان فیلسوفی غیرمذهبی می‌شناسیم و برخی او را بزرگترین فیلسوف حال حاضر ایران می‌دانند. از طرفی سیّد محمّد حسین طباطبایی هم نیاز به معرّفی ندارد ولی آنچه درباره‌ی او کمتر شناخته شده، شخصیّت عرفانی اوست. وی شاگرد یکی از استثناهای تاریخ عرفان شیعه بود که اگر مجالی باشد و خوانننده‌ای، درباره‌اش خواهم نوشت. همه‌ از دیندار و بی‌دین مشتاقند که اگر وجه باطنی دین راست باشد چیزی از آن را ببینند تا ایمان بیاورند یا ایمان خود را یقینی‌تر کنند و خوب، این فرصتی نیست که به راحتی برای هر کسی به دست آید. شایگان این بخت را داشته که به مدد نفس حقّ علّامه، تجربه‌ای عرفانی را بچشد که آن را در گفت‌وگویش با جهانبگلو در کتاب زیر آسمانهای جهان (صص۷۰ و۷۱) روایت کرده است. ای کاش مصاحبه کننده این قدر با این عوالم ناآشنا نبود و حرفهای بیشتری از زیر زبان شایگان می‌کشید ولی همین قدر هم برای جویندگان غنیمت است:

« تجربه‌ی شگفت دیگری که با او داشتم، ملاقات دوبه‌دویی بود که زمانی در خانه‌ای در شمیران بین ما دست داد. قرار بود که همه‌ی اهل محفل آن شب در آنجا گرد آیند. من به آنجا رفتم اما بقیّه غایب بودند. احتمالاً تاریخ جلسه را اشتباه کرده بودند. ما تنها بودیم. شب فرا می‌رسید  و از گردسوزهایی که در طاقچه‌ها نهاده بودند، نوری صافی می‌تراوید. مانند همیشه روی زمین بر مخدّه نشسته بودیم. من از استاد درباره‌ی وضعیّت اخروی و اینکه چگونه روح نماد ملکاتی است که در خود انباشته و پس از مرگ آنها را در جهان برزخ متمثّل می‌کند سؤال کردم. ناگهان استاد، که معمولاً بسیار فکور و خموش بود، از هم شکفت. از جا کنده شد و مرا نیز با خود برد. دقیقاً به خاطر ندارم که از چه می‌گفت، اما آن فوران ِحال‌های دمادم را که در من می‌دمید خوب به یاد دارم. احساس می‌کردم که عروج می‌کنم. گویی از نردبان هستی بالا می‌رفتیم و فضاهایی هردم لطیف‌تر را بازمی‌گشودیم. چیزها از ما دور می‌شدند. هوای رقیق اوج‌ها را و حالی را که تا آن زمان از وجودش بی‌خبر بودم حس می‌کردم. سخنان استاد با حسّ بی‌وزنی و سبکی همراه بود. دیگر از زمان غافل بودم. هنگامی که به حال عادی بازآمدم، ساعت‌ها گذشته بود. سپس سکوت مستولی شد. ارتعاش‌های عجیبی مرا تسخیر کرده بود؛ رها و مجذوب در خلسه‌ی صلحی وصف‌ناپذیر بودم. استاد از گفتن ایستاد و سپس چشمانش را به زیر انداخت. دریافتم که بایست تنهایش بگذارم. نه تنها به سؤالم پاسخ گفته بود، بلکه نفس تجربه را در من دمیده بود. این تجربه را دیگر برایم تکرار نکرد امّا یقین دارم که اهل باطن و کرامات بود ولی دربرابر مخاطبان ناآشنا دم فرو می‌بست. باآنکه در محافل رسمی روحانیّت فیلسوف طراز اوّلی بود که لقب علّامه داشت ولی به روحانیان متحجّر بی‌اعتماد بود.»

 

منبع : http://imayan.blogsky.com/?PostID=283

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در جمعه سیزدهم مهر 1386 و ساعت 4:1 بعد از ظهر |

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 10:39 بعد از ظهر |

 

 

 

از دست رفیقان چه بگویم

 

... !!

 

 

 

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 10:37 بعد از ظهر |

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت 11:30 بعد از ظهر |
 این خانوم کوچولو یه گوش نداشت. این آقای دکتر زیباییی ببین چه جوری براش یه گوش درست کرد.
واقعا دکتر یعنی این.
 
54l5zcm.jpg
 
 
6fhpqud.jpg 
 
 
 
5x6nu2v.jpg
 
62fz3wj.jpg 
 
6comt7p.jpg
 
6chcbyc.jpg 
 
 
 
 
 
4yzmjrr.jpg 
 
6gkjtya.jpg 
 
4ozyosx.jpg 
 
67qxvnr.jpg
 
اینم برای خالی  نبودن هر چی که خالیه:
+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در پنجشنبه پنجم مهر 1386 و ساعت 4:9 قبل از ظهر |

 

 

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 1:16 قبل از ظهر |