تبليغاتX
محفل دوستداران علم و ادب

محدودیت من ، محدودیت زبان من است*.

به ساعت نگاه می کنم

همان ساعت ده دقیقه مانده به دو

ثانیه ای ثابت بر صفحه ای گرد روبروی عدد هفت...

شاید هفت!

می تونی با این ساعت گذشته ، حال و حتی اینده روببینی!

اما تا یه حدودِ خاصی با یه محدودیت ویژه ای و یه تفکر ویژه

خب،!،

یه نوع ساعت دیگه ای وجود داره که فقط به صورت حروف لاتین و کامپیوتریهِ و مدام شماره عوض می کنه

و تو فقط در حال(زمان حال) هستی نه می تونی گذشته رو ببینی و نه اینده رو...

آیا اگه همه ی تئوری ها رو بهم بریزیم، میشه سرنوشت هر آدمی رو به یکی از این ساعت ها تشبیه کرد!؟!(چه ربطی به تئوری داشت خودمم نمی دونم!)

نمی دونم من چیکار به کار ساعت دارم.!. بذارم به گردش و کار خودش ادامه بده ...مثل ماه ،مثل خورشید،مثل خدا ،مثل سوسک ها...

خب مگه قراره بتونم جلوی حرکتشو بگیرم؟!!نمی دونم!!این همه سال از پشت سر هم گذشتن تا حالا تغییر نکرده ، سالهای بعدی هم بیاد و بگذره ، شاید شاید یه ذره _ در میلیون ها سال بعد_ ثانیه ها عقب و جلو بشه که من مطمئن م می شه!

اینا رو گفتم که بگم ساعت های من همیشه با نبضم کار «می کنند»!(جمله مثبت)

...خب بگذریم

یه سوال دیگه 2:؟!؟

ایا این که می گن «مستی و راستی»، واقعیت داره؟

(اگه واقعیت داره با مثال اگه نداره دوباره با مثال)

:

شاید مرگ،از این نظر که نفی زندگی است و پایان همه ی تلاش ها و تکاپوها،_ و نه از آن رو که خود چیز دلفریبی شمرده شود،_ مهمترین موضوعی است که همواره فکر مرا به خود می کشد(فریدون تنکابنی نویسنده یادداشتهای شهر شلوغ)

:

اینم از هیتلر یه چیزی خوندم و شنیدم بنویسم اینجا:(سرشار از تباهی،مــــرگ،خودشیفتگی و...بود)

می گن هیتلر خودش رو مرکز ثقل جهان می دونسته...

و همیشه هم از غرق شدن می ترسیده

و آرزوی برگشت به رحم مادرشو داشته...

حالا هیتلر داره می بینه:(اون بالایی ها همیشه توی ذهنش بوده!)

در نور سبز آبگونه ای که او را احاطه کرده بود سیمای مرده ای واژگونه بسویش شناور بود ، سیمای مرده ای با چشمان قدری بر آمده خودش

چهره سفید مادر مُرده اش به همان شکلی که آخرین بار با چشمان باز بر روی بالش سفید دیده بود

مـــــــــــــــــــــــــرده____ســــــــــــــــفید و تـــــــــــــــهی

حتی تهی از عشق به او...

اما اینک این چهره چندین برابر شده بود

آب احاطه اش کرده بود( پس می شه گفت مادرش همین آب بود)

همین آبی که او را غرق می کرد

آنگاه از تماشا باز ایستاد و...زانوانش را به حالت اولیه قدیم به سوی چانه اش بالا آورد(حالت جمع شده ی نوزاد در رحم مادر!) در حالی که می گذاشت غرق شود همانجا آرمید.بدین طریق هیتلر سرانجام به خواب رفت(من هیتلر رو خواب نکردما چون من نساختم ش. اون شخصیتی واقعی بود نه شخصیت درون ذهن من!)

آرزوی واپس گرایی به رحم مادر و به گذشته آرزوی مرگ و نابودی هم هست.

هرچه نشانه ها همگرا تر بشن خطر بالاتر میره و فرد به نابودی نزدیک تر.

...

با اندکی تغییر «م»

بر گرفته از کتاب روباه زیر شیروانی نوشته ریچارد هیوز.

من کی ام؟من نه منم!...منم و صورتکام با یه خلوت شلوغ...!

خب شاید چندمین فیلم ایرانییه که برایم یه نوع جذابیت خاصی داره با وجودی که هیچ وقت کامل ندیدمش

بازی بعضی بازیگارا و نویسنده اون()و یه نوع نگاه تجملی در تصویر برداری

*نمی دونم شاید از «امیر تنهای» عزیز باشه.

:کسی در مورد موریانه اطلاعاتی داره؟!!

:کسی در مورد «تابلوی مرگ مارا»چیزی می دونه؟!!!

»برگشت امتداد راهی هست که شروع نشده است.«

برام دعا کنید براتون دعا می کنم و برای همه                                    «مـــــــــــــُ رشد»

 

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 و ساعت 4:42 بعد از ظهر |
 

                                

 

 

 

بهزاد عزیز و پهلوون میثم

 

تولدتون مبارک

 

 

امیدوارم سالیان سال در کنار عزیزانتون در نهایت شادی و شادکامی زندگی کنید

 

 

این مهمونیه کوچولو ... از طرف همه ی اعضای خانواده .... تقدیم به شما

 

 

 

 

  


 



+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 و ساعت 9:36 بعد از ظهر |
سلام

در راستای نبودن فعلی مامان خونه ... هر کی اهل شلوغ پلوغیه بسم ا...

ته كه نوشم نه اي نيشم چرائي؟ / ته كه يارم نه اي پيشم چرائي؟ / ته كه مرهم نه اي بر داغ ريشم / نمك پاش دل ريشم چرائي؟  ... هان؟ چرایی آخه؟

مو احوالم خرابه گر تو جویی / جگر بندم كبابه گر تو جویی / تو كه رفتي و يار نو گرفتی / قيامت هم حسابه گر تو جویی

دو چشمم درد چشمانت بچيناد / مبو روجي كه چشم تو مبيناد / شنيدم رفتي و ياری گرفتي / اگر گوشم شنيد چشم نبيناد

دو زلفانت گرم تا در ربابم / چه ميخواهي از اين حال خرابم / ته كه با مو سر ياري نداري / چرا هر نيمه شو ايي بخوابم؟

خوشا آن دل كه از غم بهره ور بي / برآن دل واي ... كز غم بي خبر بي / ته كه هرگز نسوته ديلت از غم / كجا از سوته ديلانت خبر بي؟

دلم زار و دلم زار و دلم زار / طبيبم آوريد دردم كريد چار / طبيبم گر بوينه بر موي زار / كره درمون دردم رو به نا چار 

 اگر دل دلبر و ، دلبر كدومه ؟ / وگر دلبر دل و ، دل را چه نومه ؟ / دل و دلبر به هم آويته وينم / نذونم دل كه و دلبر كدومه ؟

از دست فراقت بر كي داد برم؟ / فرياد رس، از تو به كه، فرياد برم؟ / طوفان غمت رشته ی هستي بگسيخت / ياد تو شود ياد خود از ياد برم

تا بعد

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 و ساعت 2:14 قبل از ظهر |

سلام به همه

.

در مورد «خانم ساتراپی» ... کی ، چی می دونه آیا !؟

.

.

قابل توجه آقای پدر ... بازم منم ...

 

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 و ساعت 9:14 بعد از ظهر |

 

 

   

 

 

                                                    

اي مهربان من،
من دوست دارمت،
چون سبزه هاي دشت
چون برگ سبز رنگ درختان نارون.
معيارهاي تازه زيبايي ،
با قامت بلند تو سنجيده مي شود.
زيبايي عجيب تو معيار تازه اي است،
با غربت غريب فراوانش.

 

 

 

 

 

 

 

رویای عزیز 

                    تولدت مبارک                  

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 و ساعت 1:41 قبل از ظهر |
 

۱-رستوراني واقع در يكي از خيابان هاي شهر نيس در جنوب فرانسه "دوزخ دانته" نام گذاري شده است. ولي روي در ورودي اين رستوران اين تابلو به چشم مي خورد:

"با تهويه هواي مطبوع"

.

2-در يكي از آرايشگاه هاي اسكاتلند اين آگهي جلب توجه مي كند:

"غيبت باعث بلند شدن موها مي شود."

.

3-بر سر در يك خانه قديمي در انگلستان اي تابلو نصب شده است:

"مدرسه دخترانه "سنت مارگريت" كلاس هاي آمادگي براي پسران!"

.

4- در يكي از رستوران هاي شهر"شيكاگو" اين آگهي جلب توجه مي كند:

"اگر عادت داريد كه خاكستر سيگار خود را توي فنجان بريزيد. پس به خدمتكار رستوران بگوييد كه قهوه شما را درون يك زير سيگاري بياورد!"

.

5-اين آگهي در يك هتل آمريكا نصب شده است:

"در بستر سيگار نكشيد. چون خاكستري كه فرو مي ريزد ممكن است خاكستر خود شما باشد!"

.

6-بر بالاي سر در يك كليسادر انگلستان تابلويي بدين مضمون نصب شده است:

"كمك كنيد تا جلوي فاسد شدن حقيقت و ايمان را بگيريم."

.

7-صاحب يكي از رستوران هاي سوئد اي اطلاعيه كوچك را پشت پنجره رستوران خود چسبانده است:

"داخل شويد.خستگي را از تن بيرون كنيد و ناهار را در كمال آرامش صرف نماييد. زيرا دستگاه تلويزين ما در دست تعمير است."

.

8-در كمپ سربازان امريكايي در ويتنام كه قسمتي از مهمات در آنجا نگهداري ميشد روي يكي از اتاقها اين اخطار به چشم مي خورد:

"انبار مهمات.لطفا آهسته در بزنيد."

.

9-يكي از گدايان هند اين تابلو را بر سينه خود نصب كرده بود:

"از پذيرفتن سكه هاي تقلبي معذور هستم!"

.

10-در يكي از رستوران هاي قديمي سوئس اين آگهي به چشم مي خورد:

"دزديدن هر گونه كارد و چنگال و نمكدان براي توريست ها آزاد است."

.

11-در يكي از جاده هاي جنگلي امريكا كه محل رفت و آمد گوزن ها است اين تابلو وجود دارد كه:

"گوزن ها مراقب اتو مبيل ها باشيد!"

.

12-اين آگهي در يكي از سوپر ماركت هاي فرانسه كه اين روز ها گراني در آن كشور كولاك مي كند به چشم مي خورد:

"اگر مي خواهي فردا يك "فرانك"منفعت كني هر چيزي را امروز بخر:"

 

 »»»»»»»»» من سوفیا هستم ««««««««

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در یکشنبه بیستم خرداد 1386 و ساعت 11:39 بعد از ظهر |

سلام سلام سلام ... سلامی چو بوی خوش آشنایی

ببخشید ... من نمیدونم نوبت کی بود ...

یه موضوع فوری و فوتی و اضطراری و فورسماژور و اورژانس و ...

اگه یه کسی با خانمش مشکل داشته باشه ... کارش هم خیلی بالا ( تا سر حد طلاق ) گرفته باشه ... ترک دیار کرده باشه ... کار و زندگی رو ول کرده باشه ... توی یه شهر غریب یه کار دیگه گیر آورده باشه ... خونه براش رهن کرده باشن ... حالا، خود زنی کنه ... دو تا رگای دستاشم زده باشه ... یه روز بعد از این خود زنی، شما چه حرفی دارین بهش بزنین؟

لطفا در مورد نحوه ی برخورد با این درازگوش آدم نما بعد از این خریت بزرگ ...

شدیدا سکوت و من رو راهنمایی کنین.

ایام به کام

یا حق

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 و ساعت 11:40 بعد از ظهر |

سلام به همه ...

.

.

اول از همه ....

.

آی ملّت! ... آی مردم! ... آی ایهاالناس! ... سیدخان! ... مرشدخان! ... بقیه! ...  این پست رو شخص ِ شخیص ِ » سوفیا « داره آپ می کنه ... یه ذره از میثم یاد بگیرید ... چشم بسته هم مامانشو می شناسه ... اما شماها ...  ... حالا ... بگذریم ...

.

چند تا سوال می خوام بپرسم ... از همه تون ...

.

.

اول اینکه : شماها «تنهایی» رو چی معنی می کنید ؟

.

بعد اینکه : خودتون چه وقتی احساس تنهایی می کنید ؟؟

.

بعدتر اینکه : فکر می کنید چه چیزی (یا شایدم چه کسی ) می تونه شما رو از این تنهایی بیرون بیاره ؟؟؟

.

آخر اینکه : اصلا ً تمایلی به بیرون اومدن از تنهایی دارید یا نه !!؟؟

.

.

خلاصه این مسئله ی «احساس تنهایی» برای من شده یه معضل فکری ... در موردش یه کم حرف بزنید ببینم حرف درمانی تأثیری داره یا نه !! هر جوری دوست دارین و از هر جنبه ای که ترجیح می دین در موردش صحبت کنید ...

.

کم پیش میاد از کسی بخوام برام کامنت بذاره ... اما این بار ... بنویسید برام ... مشروح و مفصل ... که بسیار مشتاق شنیدنم ...

.

نکته : هرچیزی که لازم می دونید بگید و من نپرسیدم رو هم بگید ...

.

یه تذکر کوچولو هم بدم :

.

دقت داشته باشید : "احساس" ِ تنهایی ... با "تنهایی" فرق داره ...

.

.

یه چیز دیگه ... اگر مثلا ً تعریف سوفیا از تنهایی این باشه : زمانی که کسی نیست که حرف آدمو بفهمه ... اون وقت برای پیدا کردن یکی که « درد مشترک » و به دنبالش « حرف مشترک » داشته باشه ، چی کار باید کرد ؟؟

.

عجب پست بی در و پیکری شد ... به بزرگی خودتون ببخشید ...

.

.

همین دیگه ... فعلا ً ...

.

.

روز و روزگار به همه خوش ...

 

 

 

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 و ساعت 4:26 بعد از ظهر |

 

آسمون بغضت رو بشکن اون دیگه بر نمی گرده

 

نفسای گرمش امشب ، همنفس با خاک سرده...

 

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در سه شنبه هشتم خرداد 1386 و ساعت 11:20 بعد از ظهر |

 

 

سرنوشت (نه اون سرنوشت ها / به جای پانوشت) :

 

1 - نمی دونم بگم این نوشته ها رو چطوری بخونید که همون لحنی در بیاد که من باهاش نوشتم !

ولی فکر کنم اگه ندا و منادا بخونید درست بشه !!

 

2 - اصلا ً نپرسید چرا و برای چه کسی نوشتمش ، چون خودمم نمی دونم !

فقط دلم گرفته بود . همین .

 

3 – شرمنده اگر زیادی بی وزن و قافیه شده !

همینه دیگه . تحمل کنید .

 

4 – یکی نیست بگه خب با این همه مشکلات و اشکالات ، خب چرا داری می ذاریش اینجا !

خب دلم خواست . بازم همین .

 

۵ - با احساس بخونیدشا !

.......................................................

 

سلطان آسمان دلم

                        که توئی !

 

مملوک مملکت عشق

                          که منم !

 

 

داستان واره های عاشقانه ، که برای توست !

 

آن رنج بی انتهای جنون ، که آن ِ من است !

 

 

هر لحظه مستی و طرب و نور ، که توراست !

 

اینها همه بی تابی و تب و شور که مراست !

 

 

آخر کجا ، کی ، به کدامین زمان و مکان ؟

 

با من بگو ، چگونه ، چرا ، تا کی انتظار ؟

 

 

چشم انتظار لحظه ی آمدنت خواهم مُرد

 

آن یاس ارغوانی صبور ، اندر غمت فسرد

 

 

دیگر نمی دارم از تو چشم امید

 

آخر ازین همه غصه و غم ، خواهم مُرد .

 

 

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در سه شنبه هشتم خرداد 1386 و ساعت 6:26 بعد از ظهر |

روزی از روزهای همین ماهی که توش هستیم به دنیا اومد ... تو یه خانواده متوسط ، پدر کارمند و مادر معلم  ... تا چهار پنج سالگی تهران زندگی کردند ... توی یه خونه بزرگ با باغچه ای زیبا و خاطراتی کمرنگ از مادربزرگی که زیاد ندیدش ... بوی تند سیگارهای وینستون عقابی خاله جون و عمو عمادِ پیر که از ترسش تو زیر زمین شاملو خاک میکرد ... روزهایی بیرنگ و بی خاطره ... به خاطر جنگ و بمباران تهران ، مدتی نزدیک به یک سال رو همراه خانواده و تعدادی از فامیل در رامسر گذروندند ... بچه های فامیل ، تپه های سرسبز سادات محله ، بوی چشمه های آب گرم ، جنگل نارنج و بعد از ظهرهای شرجی تو سایه روشن سبز کم رنگ دریا کنار کازینو ... به خاطر شرایط جسمانی مادر و فرصت شغلی پدر ، به تهران برنگشتند و کرج ساکن شدند ... تو کوچه پس کوچه های همین شهر و باغهای سیب مهرشهر بود که بزرگ شد ، مدرسه رفت و پا گرفت .

 

همیشه به خاطر این که از دوران کودکیش چیز زیادی به خاطر نداره خودش رو نمیبخشه ... چیز زیادی برای گفتن نیست جز یک خاطره و یک نفر ... مردی که اون رو از عوالم کودکیش جدا کرد و به دنیای بی رنگِ رنگها آورد ... مردی که نه به اون تعریفی که همه در ذهن دارند نقاش بود و نه گالری داشت و نه اسم و رسمی ... باغ اسراییلی ها ، ردیف هایی از سپیدارهای سر به فلک کشیده ، اتوبوسرانی و رنگ و رنگ و رنگ ... چیزهایی بود که از اون روزها در ذهنش مونده ... مرد ، گاه گداری برای کشیدن تصاویر تبلیغاتی روی اتوبوسها و امرار معاش به اداره اتوبوسرانی میومد ... اونجا با اون مرد آشنا شد ... مردی که با قلمش معجزه میکرد ، با دستانش شاهکار بوجود میاورد و با نفسش ، بوی تند رنگ روغن رو در ذهنش خط خطی کرد ... مرد ، تنهای تنها زندگی میکرد و اون ، قدر دوستی ها رو شناخت ... مرد ، شجریان گوش میکرد و اون ، عاشق سنتها شد ... مرد ، قلمو به دست میگرفت و اون ، با دستاش رقص مدادها روی کاغذ رو آموخت ... مرد ، شاملو میخوند و اون ، خوب شنیدن رو یاد گرفت ... مرد ، کم حرف میزد و اون ، ارزش کلمات رو شناخت ... مرد ، پای بند نشد و اون ، مرگ رو شناخت .

     

 

         

 

مرد تو یه شب سرد پاییزی در همون سالها از این دنیا رفت ... نه خانواده ای داشت ، نه دوستی و نه آشنایی ... یادشه عده ای جمع شدند و تعدادی از تابلوهایی رو که نگه داشته بود فروختند و با پولش ، آبرومندانه به خاک سپردنش ... تو این سالها هر موقع که میتونست سر قبر استاد در امامزاده طاهر میرفت و برای روح بزرگش از خدا طلب آرامش میکرد .

...

بهزاد

     

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در جمعه چهارم خرداد 1386 و ساعت 7:59 بعد از ظهر |
 

 

 

+ نوشته شده توسط 9- سوفیا در پنجشنبه سوم خرداد 1386 و ساعت 7:40 بعد از ظهر |