من کی ام؟
_ نام رفته از یادی
از خدا هم غریب تر با خویش
زائری ، در طواف گوشه ی دل
راهبی، در سه کنج دیر خودم.
من کی ام؟
_ در شتاب خسته ی خود
عابر تلخ بی سرانجامی
من که درجا زدم ، تمامی عمر
در خیابان خط سیر خودم.
من کی ام؟
_ گریه های گمشدگی
چهره ای تا همیشه بی لبخند
جستجویی هماره سرگردان
من، کسی نیستم به غیر خودم.
همیشه وقتی نوبت به گفتن از خودم می رسه ، ناگهان زبونم بسته میشه! نمی دونم چرا؟! اما به پای محافظه کاربودنم نزارید چون همه همین رو می گن!
یاد جبران افتادم که میگه: تنها یک بار از سخن باز ماندم، وقتی مردی از من پرسید:"شما کیستید؟"
اما واقعیتش اینه که نمی دونم چی باید بگم؟ از کجا شروع کنم؟
*زندگی پر فراز و نشیبی داشتم و دارم، افت و خیزهای فراوان که حاصل آنها شده کلی تجربه های تلخ و شیرین در میدانی به نام زندگی!!
گاهی پیروز میدان و گاهی هم بازنده!
زندگی مثل دیوار است و سرنوشت فریادی است که هر یک از ما بر می آوریم. آنچه ما انجام می دهیم به سوی "قلب" او بالا میرود و به همین شکل به سوی ما باز می گردد، آنچه خدا می کند بازتاب اعمال خود ماست. "پائلو کوئلیو"
*دوران کودکی ام بهترین دوران زندگی ام بوده و به زیباترین شکل برام گذشته و تبدیل به زیباترین خاطرات زندگی ام شده. یکی از آرزوهای کودکی ام این بوده که هر چه زودتر 20 ساله بشم ! 20 سالگی رو زیباترین سن می دونستم اما وقتی به این سن رسیدم افسوس خوردم که چرا چنین آرزویی داشتم !!
*دوران نوجوانی ام بدترین دوران زندگی ام بوده که از اون دوران به" دوران خاکستری" یاد می کنم.
شاید چون بدترین و سخت ترین اتفاقات زندگیم در این دوران افتاده !
با چالشهای زیادی مواجه بودم و با خیلی از مسائل(نمی گم مشکلات!) دست و پنجه نرم کردم!
بزرگترین آرزوم در این دوران "مرگ" بوده!
-
از کودکی به هنر علاقه داشتم اما در رشته ی تجربی تحصیل کردم . با وجودی که به این رشته هم علاقه داشتم ولی برای هنر ساخته شده بودم ، بنابراین تغییر رشته دادم و هنر خوندم! و این اتفاق نقطه ی عطفی در زندگیم شد و روحیه ی بسیار حساس و خسته ام رو التیام بخشید.
از اون به بعد از دریچه ی دیگری به زندگی نگاه می کنم و از اونجایی که خیلی تخیلی و رویایی و بلند پروازم زندگیم رو به زیباترین وجه تخیل و تصور می کنم و معتقدم همه ی تخیلاتم روزی به واقعیت تبدیل خواهد شد.
-
ذهنم سرشار از آرزوهای بزرگ هست و اونها رو در عالم تخیل پالایش می کنم و تلاش می کنم تا به واقعیت تبدیلشون کنم.
*همیشه به اشتباهاتم اعتراف می کنم، می پذیرم و در اصلاحشون می کوشم.
یکی از بزرگترین اشتباهات زندگیم وقتی بود که دانشگاه هنر کرج قبول شدم اما چون رشته ی مورد علاقه ام چیز دیگه ای بود نرفتم و بعدها خیلی پشیمون شدم ( اینجا بود که بلندپروازی هام کار دستم داد!) بعد از اون دوبار دیگه کنکور شرکت کردم اما به دلایل زیادی قبول نشدم که بماند! اما همیشه یکی از آرزوهام تحصیل در دانشکاه هنرهای زیباست ! اما تحصیل در دانشگاه هنرهای زیبای پاریس رویامه ( همون بلند پروازی!!)
( اما در واقعیت از نظر سطح علمی از همه شما عزیزان پایین ترم! اما از اینکه به عنوان یکی از اعضای این خانواده ی بی نظیر پذیرفته شدم به خودم افتخار می کنم.)
* عاشق موسیقی هستم که دیوارهای سکوت رو می شکند . ساز مورد علاقه ام چنگ هست ( همیشه در رویاهام خودم رو حال نواختن چنگ می بینم!) به سه تار هم خیلی علاقه دارم و کلاسهام تا چند روز دیگه شروع میشه!
-
" عشق" جزو لاینفک زندگی ام هست و بدون اون حتی نفس کشیدن برام مشکله.
بالاخره راز زندگی رو یافتم: سه چیز است: عشق ، عشق و... عشق!
عشق به خدا! عشق به برگزیدگان خدا! عشق به آفریده های خدا!
مسیر زندگی ام رو هم بر همین مبنا انتخاب کردم چون فکر می کنم عشق هست که به همه چیز زیبایی می بخشه و تصویر اون رو دلپذیرتر می کنه و با روحیه ی من سازگارتره!
* ریسک پذیر و بیزار از روزمرگی!! بابت ریسک پذیر بودنم خیلی ضربه خوردم اما همه ی اونها تجربه های مفیدی برام شدن که از روزمرگی برام بهتره!
-
عاشق طبیعت بکر و دست نخورده هستم . عاشق زیبایی و هر آنچه زیبایی می بخشه!
-
از بین فصل ها پاییز رو دوست دارم به خاطر طیف رنگی زیبایی که در این فصل وجود داره که نوازشگر چشمانم و جلابخش روحم هستند( همیشه کوچه باغی رو تصور می کنم در فصل پاییز که برگهای درختان به رنگ های زرد و نارنجی و سبز و قهوه ای روشن چشم نوازی می کنن و من از قدم زدن در اون سیر نمی شم.)
-
از قدم زدن زیر بارون بدون چتر لذت می برم!
-
عاشق دریـــــــــــــــا خصوصا طلوع و غروبش هستم و می دونم در اون لحظه تنها همدمم اشک خواد بود و سکوت!!
-
سرنوشتم پر از خطوط سرگردان و مبهمه. ( بعد از اون دوران خاکستری تا مدتها سرگردان بودم و مسیرم رو پیدا نمی کردم در واقع تلاشی نمی کردم ، نا امیدی بر من چیره شده بود و زمین گیرم کرده بود اما اینجا خدا کمکم کرد و دستم رو گرفت و بلندم کرد (خوشا آنان که الله یارشان بی) همونجا بود که به عظمت خدا و به رحمت بی کرانش پی بردم .همونجا بود که یه سوال بزرگی که همیشه ذهنم رو مشغول کرده بود پر رنگ تر شد : خدا کیست؟؟؟ من کی ام؟؟ برای رسیدن به جواب باید سفر می کردم ... سفر به درون!!! و بعد مسافر شدم ، برای کشف خودم و در نهایت شناخت خدا!)
-
شب رو بیشتر از روز دوست دارم ( روزها کاش نبودند و همه دم شب بود!)
آسمون پر ستاره ی شب رو که تنها سر پناه تنهایی ام هست رو خیلی دوست دارم
شبها بی خواب و در تفکر به آنچه گذشته و آنچه در آینده قرار است انجام بدم.
-
برای دوستی هام ارزش زیادی قائلم و برای حفظ اون خیلی تلاش می کنم و خدا رو شاکرم که همیشه دوستان خیلی خوبی داشتم و دارم.
-
سکوتم برای اطرافیانم غیر قابل تحمل هست اما برای خودم باعث آرامشه ( آرامش قبل از طوفان!)
سالکی گفتا چه داری آرزو؟! گفتم سکوت! معنی صد نکته را در یک سخن پیچیده ام!
من چه گویم که تو به راز دل من پی ببری؟
-
مستمع خوبی هستم اما گوینده ی خوبی نیستم. به خاطر همین اطرافم همیشه کسانی هستن که حرف برای گفتن زیاد دارن ( یا نغمه های غم انگیز دارن!!! به نوعی سنگ صبور!)
-
سرگرمی هام : خوندن کتاب، تماشای فیلم ، گوش کردن موسیقی ، گاهی نقاشی و عکاسی ، اینترنت ، خوندن مجله های مختلف ، رفتن به محافل ادبی (انجمن شعر) و...
-
شعر رو خیلی دوست دارم اما هیچوقت نتونستم شعر بگم. گاهی اوقات با کلمات بازی می کنم اما هیچوقت به اونها شعر نمی گم! با حافظ زندگی می کنم و از مولانا درس زندگی میگیرم . هر شعری که به دلم بنشینه رو دوست دارم برام فرقی نمی کنه شاعر اون چه کسی باشه معروف باشه یا نه به خاطر همین دفترم پر از اشعاریه که شاعران اون یا گمنام هستن یا معروف نیستن اما بی نهایت از خوندن آنها لذت می برم!
-
علاوه بر این که حواس پنجگانه ام در حد اعلای خودشون کار میکنن ، حس ششم قوی ای هم دارم! اکثر قریب به اتفاق حدسیات و فرضیاتم درست از آب در می یاد اصلا هم شانسی نیست! نمی گم می تونم ذهن افراد رو بخونم اما می تونم حدس بزنم توی ذهنشون چی می گذره . خیلی زود متوجه تغییر حالات و احساسات اطرافیانم میشم و نمی تونم بی توجه باشم!
-
آقایون یه لحضه چشماشون رو ببندن لطفا! از فوتبال و کشتی(هر چند ورزش باستانی هست) خوشم نمی یاد اما تیر اندازی رو دوست دارم و از همه بیشتر اسب سواری رو! از سیاست هم خوشم نمی یاد! ماهی هم دوست ندارم( کلا آبزیان رو برای خوردن دوست ندارم!) عجیب تر از همه اینکه از پیتزا هم خوشم نمی یاد پنیر هم به هیچ عنوان نمی خورم!
-
شعار زندگی ام " اراده می کنم" هستش. یه این شعار هم معتقد هستم: " یه روزی... یه جایی... یه جوری... یه کسی... یه چیزی ... صبر داشته باش... صبر داشته باش!"
در پایان ممنون که حوصله به خرج دادید و نوشته هام رو تحمل کردید!
دلم می خواد در آخر تفالی به حافظ بزنم پس بسم الله... عجبا! این چند وقت همش این غزل برام می یاد:
آن یار کزو خانه ما جای پری بود
سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود
دل گفت فرو کش کنم این شهر ببویش
بیچاره ندانست که یارش سفـــــری بود
تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد
تا بود فلک شیوه او پرده دری بود
منظور خردمند من آن ماه که او را
با حسن ادب شیوه ی صاحب نظری بود
از چنگ منش اختر بد مهر بدر برد
آری چکنم دولت دور قمری بود
عذری بنه ایدل که تو درویشی و او را
در مملکت حسن سر تاجوری بود
اوقات خوش آن بود که با دوست بسر رفت
باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود
خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین
افسوس که آن گنج روان رهگـــــــــذری بود
خود را بکش ای بلبل ازین رشک که گل را
با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از یمن دعای شب و ورد سحری بود
م آرزوی رسیدن به قشنگترین آرزوهاتون رو دارم.
"نغمــــــــــه"







