تبليغاتX
محفل دوستداران علم و ادب

 

من کی ام؟

_ نام رفته از یادی

از خدا هم غریب تر با خویش

زائری ، در طواف گوشه ی دل

راهبی، در سه کنج دیر خودم.

من کی ام؟

_ در شتاب خسته ی خود

عابر تلخ بی سرانجامی

من که درجا زدم ، تمامی عمر

در خیابان خط سیر خودم.

من کی ام؟

_ گریه های گمشدگی

چهره ای تا همیشه بی لبخند

جستجویی هماره سرگردان

من، کسی نیستم به غیر خودم.

  

 

همیشه وقتی نوبت به گفتن از خودم می رسه ، ناگهان زبونم بسته میشه! نمی دونم چرا؟! اما به پای محافظه کاربودنم نزارید چون همه همین رو می گن!

 

یاد جبران افتادم که میگه: تنها یک بار از سخن باز ماندم، وقتی مردی از من پرسید:"شما کیستید؟"

 

اما واقعیتش اینه که نمی دونم چی باید بگم؟ از کجا شروع کنم؟

 

*زندگی پر فراز و نشیبی داشتم و دارم، افت و خیزهای فراوان که حاصل آنها شده کلی تجربه های تلخ و شیرین در میدانی به نام زندگی!!

گاهی پیروز میدان و گاهی هم بازنده!

 

زندگی مثل دیوار است و سرنوشت فریادی است که هر یک از ما بر می آوریم. آنچه ما انجام می دهیم به سوی "قلب" او بالا میرود و به همین شکل به سوی ما باز می گردد، آنچه خدا می کند بازتاب اعمال خود ماست.         "پائلو کوئلیو"

 

*دوران کودکی ام بهترین دوران زندگی ام بوده و به زیباترین شکل برام گذشته و تبدیل به زیباترین خاطرات زندگی ام شده. یکی از آرزوهای کودکی ام این بوده که هر چه زودتر 20 ساله بشم ! 20 سالگی رو زیباترین سن می دونستم اما وقتی به این سن رسیدم افسوس خوردم که چرا چنین آرزویی داشتم !!

 

*دوران نوجوانی ام بدترین دوران زندگی ام بوده که از اون دوران به" دوران خاکستری" یاد می کنم.

شاید چون بدترین و سخت ترین اتفاقات زندگیم در این دوران افتاده !

با چالشهای زیادی مواجه بودم و با خیلی از مسائل(نمی گم مشکلات!) دست و پنجه نرم کردم!

بزرگترین آرزوم در این دوران "مرگ" بوده!

 

  • از کودکی به هنر علاقه داشتم اما در رشته ی تجربی تحصیل کردم . با وجودی که به این رشته هم علاقه داشتم ولی برای هنر ساخته شده بودم ، بنابراین تغییر رشته دادم و هنر خوندم! و این اتفاق نقطه ی عطفی در زندگیم شد و روحیه ی بسیار حساس و خسته ام رو التیام بخشید.

از اون به بعد از دریچه ی دیگری به زندگی نگاه می کنم و از اونجایی که خیلی تخیلی و رویایی و بلند پروازم زندگیم رو به زیباترین وجه تخیل و تصور می کنم و معتقدم همه ی تخیلاتم روزی به واقعیت تبدیل خواهد شد.

 

  • ذهنم سرشار از آرزوهای بزرگ هست  و اونها رو در عالم تخیل پالایش می کنم و تلاش می کنم تا به واقعیت تبدیلشون کنم.

 

*همیشه به اشتباهاتم اعتراف می کنم، می پذیرم و در اصلاحشون می کوشم.

یکی از بزرگترین اشتباهات زندگیم وقتی بود که دانشگاه هنر کرج قبول شدم اما چون رشته ی مورد علاقه ام چیز دیگه ای بود نرفتم و بعدها خیلی پشیمون شدم ( اینجا بود که بلندپروازی هام کار دستم داد!) بعد از اون دوبار دیگه کنکور شرکت کردم اما به دلایل زیادی قبول نشدم که بماند! اما همیشه یکی از آرزوهام تحصیل در دانشکاه هنرهای زیباست ! اما تحصیل در دانشگاه هنرهای زیبای پاریس رویامه ( همون بلند پروازی!!)

( اما در واقعیت از نظر سطح علمی از همه شما عزیزان پایین ترم! اما از اینکه به عنوان یکی از اعضای این خانواده ی بی نظیر پذیرفته شدم به خودم افتخار می کنم.)

 

* عاشق موسیقی هستم که دیوارهای سکوت رو می شکند . ساز مورد علاقه ام چنگ هست ( همیشه در رویاهام خودم رو حال نواختن چنگ می بینم!)   به سه تار هم خیلی علاقه دارم و کلاسهام تا چند روز دیگه شروع میشه!

 

  • " عشق" جزو لاینفک زندگی ام هست و بدون اون حتی نفس کشیدن برام مشکله.

 

بالاخره راز زندگی رو یافتم: سه چیز است: عشق ، عشق و... عشق!

 

عشق به خدا!  عشق به برگزیدگان خدا! عشق به آفریده های خدا!

مسیر زندگی ام رو هم بر همین مبنا انتخاب کردم چون فکر می کنم عشق هست که به همه چیز زیبایی می بخشه و تصویر اون رو دلپذیرتر می کنه و با روحیه ی من سازگارتره!

 

* ریسک پذیر و بیزار از روزمرگی!! بابت ریسک پذیر بودنم خیلی ضربه خوردم اما همه ی اونها تجربه های مفیدی برام شدن که از روزمرگی برام بهتره!

 

  • عاشق طبیعت بکر و دست نخورده هستم . عاشق زیبایی و هر آنچه زیبایی می بخشه!

 

  • از بین فصل ها پاییز رو دوست دارم به خاطر  طیف رنگی زیبایی  که در این فصل وجود داره که نوازشگر چشمانم و جلابخش روحم هستند( همیشه کوچه باغی رو تصور می کنم در فصل پاییز که برگهای درختان به رنگ های زرد و نارنجی و سبز و قهوه ای روشن چشم نوازی می کنن و من از قدم زدن در اون سیر نمی شم.)

 

  • از قدم زدن زیر بارون بدون چتر لذت می برم!

 

  • عاشق دریـــــــــــــــا خصوصا طلوع و غروبش هستم و می دونم در اون لحظه تنها همدمم اشک خواد بود و سکوت!!

 

  • سرنوشتم  پر از خطوط سرگردان و مبهمه. ( بعد از اون دوران خاکستری تا مدتها سرگردان بودم و مسیرم رو پیدا نمی کردم در واقع تلاشی نمی کردم ، نا امیدی بر من چیره شده بود و زمین گیرم کرده بود اما اینجا خدا کمکم کرد و دستم رو گرفت و بلندم کرد (خوشا آنان که الله یارشان بی) همونجا بود که به عظمت خدا و به رحمت بی کرانش پی بردم .همونجا بود که یه سوال بزرگی که همیشه ذهنم رو مشغول کرده بود پر رنگ تر شد : خدا کیست؟؟؟ من کی ام؟؟ برای رسیدن به جواب باید سفر می کردم ... سفر به درون!!! و بعد مسافر شدم ، برای کشف خودم و در نهایت شناخت خدا!)

 

  • شب رو بیشتر از روز دوست دارم ( روزها کاش نبودند و همه دم شب بود!)

آسمون پر ستاره ی شب رو که تنها سر پناه  تنهایی ام هست رو خیلی دوست دارم

شبها بی خواب و در تفکر به آنچه گذشته و آنچه در آینده قرار است انجام بدم.

 

  • برای دوستی هام ارزش زیادی قائلم و برای حفظ اون خیلی تلاش می کنم و خدا رو شاکرم که همیشه دوستان خیلی خوبی داشتم و دارم.

 

  • سکوتم برای اطرافیانم غیر قابل تحمل هست اما برای خودم باعث آرامشه ( آرامش قبل از طوفان!) 

سالکی گفتا چه داری آرزو؟! گفتم سکوت! معنی صد نکته را در یک سخن پیچیده ام!

من چه گویم که تو به راز دل من پی ببری؟

 

  • مستمع خوبی هستم اما گوینده ی خوبی نیستم. به خاطر همین اطرافم همیشه کسانی هستن که حرف برای گفتن زیاد دارن ( یا نغمه های غم انگیز دارن!!! به نوعی سنگ صبور!)

 

  • سرگرمی هام : خوندن کتاب، تماشای فیلم ، گوش کردن موسیقی ، گاهی نقاشی و عکاسی ، اینترنت ، خوندن مجله های مختلف ، رفتن به محافل ادبی (انجمن شعر) و...

 

  • شعر رو خیلی دوست دارم اما هیچوقت نتونستم شعر بگم. گاهی اوقات با کلمات بازی می کنم اما هیچوقت به اونها شعر نمی گم! با حافظ زندگی می کنم و از مولانا درس زندگی میگیرم . هر شعری که به دلم بنشینه رو دوست دارم برام فرقی نمی کنه شاعر اون چه کسی باشه معروف باشه یا نه به خاطر همین دفترم پر از اشعاریه که شاعران اون یا گمنام هستن یا معروف نیستن اما بی نهایت از خوندن آنها لذت می برم!

 

  • علاوه بر این که حواس پنجگانه ام در حد اعلای خودشون کار میکنن ، حس ششم قوی ای هم دارم!  اکثر قریب به اتفاق حدسیات و فرضیاتم درست از آب در می یاد اصلا هم شانسی نیست! نمی گم می تونم ذهن افراد رو  بخونم اما می تونم حدس بزنم توی ذهنشون چی می گذره . خیلی زود متوجه تغییر حالات و احساسات اطرافیانم میشم و نمی تونم بی توجه باشم!

 

  • آقایون یه لحضه چشماشون رو ببندن لطفا!  از فوتبال و کشتی(هر چند ورزش باستانی هست) خوشم نمی یاد  اما تیر اندازی رو دوست دارم و از همه بیشتر اسب سواری رو! از سیاست هم خوشم نمی یاد! ماهی هم دوست ندارم( کلا آبزیان رو برای خوردن دوست ندارم!) عجیب تر از همه اینکه از پیتزا هم خوشم نمی یاد پنیر هم به هیچ عنوان نمی خورم!

 

  • شعار زندگی ام " اراده می کنم" هستش. یه این شعار هم معتقد هستم: " یه روزی... یه جایی... یه جوری... یه کسی... یه چیزی  ...     صبر داشته باش... صبر داشته باش!"

 

در پایان ممنون که حوصله به خرج دادید و نوشته هام رو تحمل کردید!

دلم می خواد در آخر تفالی به حافظ بزنم پس بسم الله... عجبا! این چند وقت همش این غزل برام می یاد:

 

آن یار کزو خانه ما جای پری بود

سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود

دل گفت فرو کش کنم این شهر ببویش

بیچاره ندانست که یارش سفـــــری بود

تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد

تا بود فلک شیوه  او پرده دری بود

منظور خردمند من آن ماه که او را

با حسن ادب شیوه ی صاحب نظری بود

از چنگ منش اختر بد مهر بدر برد

آری چکنم دولت دور قمری بود

عذری بنه ایدل که تو درویشی و او را

در مملکت حسن سر تاجوری بود

اوقات خوش آن بود که با دوست بسر رفت

باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین

افسوس که آن گنج روان رهگـــــــــذری بود

خود را بکش ای بلبل ازین رشک که گل را

با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ

از یمن دعای شب و ورد سحری بود

 

ای نغمه گر عشق بردی تو ز هوشم...! 

 برای همه ی شما عزیزان   م آرزوی رسیدن به قشنگترین آرزوهاتون رو دارم.

 

لبت از نغمه ی شادی لبریز

نفست مثل قناری یکریز!

 

شاد باشید و مانا!

 

"نغمــــــــــه"

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در جمعه سی و یکم فروردین 1386 و ساعت 11:34 بعد از ظهر |
                                       «نزديک ترين دهکده»

پدر بزرگ من در هر فرصت و مجالي که به او دست مي داد مي گفت:
« زندگي به نحو شگفت انگيز و سريع به پايان مي رسد » امروز که در اين مورد
مي انديشم ، حيات ، چون خاطراتي که بروي هم قرار گرفته و فشرده باشند
در نظرم مجسم مي گردد و معنايي از آن بر نمي گيرم. همانطور است وضع و حال مرد جواني که سوار بر اسب باشد و به قصد انجام سفر کوتاه به نزديک ترين دهکده ، از هر حيث آسوده خاطر و دغدغه اي از هيچ جانب نداشته باشد با اين وصف، همين
امر که مسير حيات را براي ما آسان مي سازد و آنرا به پايان مي رساند هرگز براي
چنين سفر نيز کافي نمي گردد.

:ـ از فرانتس کافکا : از کتاب مسخ

.......................                                  

 باران را خلاصه می کن م
بین انگشتان دست م
صدای شُر شَُرَش خیس م می کند
ابرها مو هایم را نوازش می کنند
به اسمان نگاه می کنم
ابری نیست
به ایینه خیره می شوم
موهایم خیس خیس شده اند
و چشمهای م قرمز
...

.....................

ــــــــــــــــ م ـــــــــــــــــ

:- هنوز پشت نمی دانم هایم جای م نمی شود
:-یکی از بهترین کتاب هایی که تا حالا خوندی رو نام ببر!

:-اگه ممکنه هر کسی که می تونه به همراه کامنتی که میذاره
اگه وقت داشت! حداقل یه ضرب المثل (فرق نمی کنه از چه سرزمینی) بذاره
    

                        ماهي رو هر وقت از آب بگيري تازه است !

                             ضرب المثل یادتون نره ها!

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 1:5 قبل از ظهر |

 

در مورد " وین دایر " چه می دانید !؟

                                               سوفیا 

                                         

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در دوشنبه بیستم فروردین 1386 و ساعت 5:7 بعد از ظهر |
                       آنقدر بر زندگي زخم مي زنيم که نمي داند با ما چکار کند-!-
وقتي به خودمون مي آيم و مي بينيم که هنوز رو همون نقطه اول منتظر ايستاديم
مي فهميم که اين زندگي چرا اين همه تلخ شده

ما راهها را مي دانيم درسته به شاهراه  نياز داريم که در اون پر از علامت راهنما باشه

مي دونيد چرا؟!!!
چون به خورد ما دادن اينو
اينو اينطور به ما یاد  دادن که خودمون نمي تونيم حتي يه گام برداريم
چون هميشه منتظر يه شاهراه ی هستيم که از همه جهت ما را به جلو ببره

اگه در يه مسير سخت قرار بگيريم که از توي اون گاهي کوير رو هم طي کنيم
برف و بوران رو بادهاي سوزان رو ... اون وقت مي فهميم معني سختي چيه

چه وقت مي فهميم؟!!!
وقتي که با تمام سختي ها به اون هدف خود رسيديم
لذت بخش مي شه
مي دوني مي گن هميشه اولين جـــــــــــرقه باعث جريان زندگي مي شه
بايد منتظر اون جــــــــــرقه بود که ما رو به جريان بندازه...

زندگي زيباست مثل گذر از يک اتفاق ساده و به يک مفهوم طوفاني رسيدن
زندگي...!
نمي دانم
بعضي اوقات بي رحم مي شه مثل زمان
حتي مهلت نمي ده که بتوني نفس بکشي خودت رو درخودت
کاش زمان مي دانست درد ما را و زندگي بي خود سد نمي کرد خودش رو بين آدم ها...

زندگي را زندگي کن تا مفهوم سختي را به تمام وجود به لذت تبديل کني...!.!

                                                                                     م

 

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در شنبه هجدهم فروردین 1386 و ساعت 2:46 قبل از ظهر |

 من عکس زیاد گرفتم  یه چند تاشو میذارم ولی به پای عکاس های خانواده نمی رسیم

این عکس رو مشهد گرفتم وقتی صبح رسیدیم مشهد  رفتیم حرم... ساعت 5:15 صبح این عکس رو گرفتم... آسمون خیلی قشنگ شده بود.. خیلی قشنگ ...

حیف که دوربین همرام نبود ...با گوشیم گرفتم

  

بعد از مشهد رفتیم اینجا......

 

برای دیدن عکس در اندازه بزرگتر روی عکس کیلک کنید

             

 

                                                                                                                         سید

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 و ساعت 9:1 بعد از ظهر |

سلام به همه دوستان

.

این مطلب رو مدتی قبل برای یکی از دوستان که تازه ازدواج کرده بود گذاشته بودم ... می گذارمش اینجا ... تا شاید بعضیها باور کردن کردن که من هنوز زنده ام ...

 

***********************************************

 

از اونجا که من عادت به زیاد توضیح دادن دارم ، ممکنه مطلب طولانی بشه ... از الان شرمنده ...

.

ولی امیدوارم این مسئله به همون اندازه که برای من جالب بوده برای شما هم جالب باشه ...

.

اما قبل ازون یه نکته : به ترجمه ی شکسته بسته ی من از آیات توجه نکنید ... آدرس می دم تا خودتون به قرآن مراجعه کنید .(نگید تنبلی کرد خودش از قرآن ننوشت ها . این کار رو نمی کنم چون سعی دارم ترجمه ساده تری ارائه بدم و از مغلق گویی مترجمین به دورتون کنم)

.

برای رسیدن به نتیجه ای که می خوام ... ، باید اول یه قاعده منطقی رو براتون توضیح بدم و بعد دو تا آیه از قرآن براتون بیارم ...

.

منطق ریاضی حکم می کنه که اگر داشتیم :

 

الف آنگاه ب

و

ب آنگاه ج

 

می تونیم نتیجه بگیریم که :

 

اگر الف ، آنگاه ج

 

یعنی با حدّ وسط قرار دادن "ب" می تونیم از الف به ج برسیم

.

و اما دو تا آیه جالب در قرآن داریم (البته همه آیات جالب توجه و قابل تعمق هستند):

.

در سوره روم آیه 21 می خونیم :

.

"و من آیاته أن خلق لکم من انفسکم ازواجاً لتسکنوا الیها" یعنی : از جمله آیات خدا اینه که برای شما همسرانی از جنس خودتون قرار داده تا با آنها به آرامش برسید [تسکنوا= از ریشه سکن ، که از این ریشه لغتهای "تسکین ، سکونت و سکینه" گرفته میشه . در کل لغت قابل تعمقی است]

.

و نیز در سوره فتح آیه 4 می خونیم :

"هو الّذی أنزل السکینة فی قلوب المؤمنین لیزدادوا ایماناً مع ایمانهم" یعنی : او کسی است که در قلبهای مؤمنان آرامش قرار داده تا هر لحظه بر ایمانشان افزوده شود.

 

....................................................................................

 

خب ... و اما نکته ی بسیار جالب

.

این دو تا آیه رو به جای اون دوتا مقدمه در اون مثال منطقی جایگزین کنید . و بعد با حذف "ب" به نتیجه برسید.

البته در اینجا "ب" بسیار مهم است (خیلی زیاد) . و توصیه می کنم از کنارش راحت رد نشید و برای درکش حتما به تفاسیر مراجعه کنید .

.

خب شکل منطقی ، این شکلی میشه :

.

حضور همسر --- >  آرامش

و

آرامش --- > افزایش ایمان

.

پس : حضور همسر --- >  افزایش ایمان

.

یعنی نتیجه ی قشنگ بحث این میشه که : خدا برای شما همسرانی <از جنس خوتان> آفریده تا در کنار آنها هر لحظه به ایمانتان افزوده گردد.

.

به این < از جنس خودتان > هم توجه ویژه کنید ... و بررسی کنید که وقتی گفته میشه : همسر فرد باید < هم کفو> او یاشد یعنی چی ... به این اکتفا نکنید که میگن : خدا حوا رو از گل آدم ساخت... و از این دست افسانه ها (که البته در نوع خودشون جالب هستن)

.

بازهم عذر خواهی می کنم از اینکه طولانی شد

.

.

موفق باشید و پایدار

 

 

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در جمعه دهم فروردین 1386 و ساعت 10:21 بعد از ظهر |
 

 

عـــــــــــــــــــ شق مثل « سيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بي » است که دو نيم شده است
نيمي در دست عاشق و نيمي در دست معشوق ، با هم شروع مي کنند به خوردن _ مسابقه گذاشته اند _ معشوق پيروز مي شود ته مانده « سيب »را درون سطل زباله پرتاب مي کند
عاشق با« سيب » در دستش منتظر مانده است.
سال ها گذاشته است. هنوز هم نيمه « سيب » در ميان دستان يخ زده اش وجود دارد.               
لکه هاي سياه ي سر تا سر آن را پوشانده است. با وجود گرسنگي  و لذت شديد با دهاني بي دندان  و چشماني که ديگر رمق ندارند به « سیب» نگاهی می اندازد.
سايه اي از معشوق  از درون ذهن ش حرکت مي کند (لمس مي کند ).
  «سيب » را در دستانش تکان مي دهد...
                                                                  

                                                                      "م"رشــــــــــــــد

 :ـ این چند تا عکس تقدیم به همه ی شما

http://i10.tinypic.com/2iqh105.jpg

http://i11.tinypic.com/2qkphg3.jpg

http://i14.tinypic.com/46xvn6p.jpg

http://i10.tinypic.com/2rm9usk.jpg

http://i13.tinypic.com/2saj7eq.jpg

http://i13.tinypic.com/4dxgefm.jpg

http://i14.tinypic.com/43p8vvm.jpg

http://i3.tinypic.com/2qnruw4.jpg

http://i10.tinypic.com/43m7tya.jpg

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در پنجشنبه نهم فروردین 1386 و ساعت 4:30 بعد از ظهر |

     

 

           ســــــــرگردانی،واژه آشنای آدمی امــــــا؛همیشه گنگ و نامفهوم.

حالتی که هیچ کس نمی داند که چیست؟...از همه جا رانده و از همه چیز مانده.فقط خداست و دست و پای دائم زدن در یک فضای بی کرانگی. انگار در یک آن زمان متوقف می شود...نه!..همه چیز متو قف می شود.

انگار تمام هستی برای مدتی که نمی دانی تا کی ادامه خواهد داشت،متوقف می شودو آفرینش به تماشا می نشیند ،که تو چه راهی را بر می گزینی..!!!

و اما تو!  انگار وزنه ی بزرگی به دلت آویخته اند که نمی گذارد بپرد و گر نه ،بی قراری مزمنی که دلت را ریش ریش کرده ،صد بار با چنان دورانی که به تو وارد می کند،تو را به بیرون از خودت پرتاب می کند.

وتو می اندیشی که باید منتظر بمانی،چون هیچ کاری نمی توانی بکنی.پس منتظر می مانی تا ببینی که فلک چه برایت رقم خواهد زد.لحظاتی که هر گونه تلاشی بی رحمانه بی پاسخ می ماند و شا ید این جاست که قانون دوم نیوتن نقض می شود "هر عملی یک عکس العملی دارد." هر راهی را که بر می گزینی به در بسته می خوری،و تو انگار می کنی که تو را در میان دیوارهایی نفوذ نا پذیر به بند کشیده اند.مثل کاری که مورد علاقه خود بشر است.آدمی همیشه دوست داشته که حیوانی را درون راه هایی تو درتو رها کند و ببیند که آیا می تواند از غریزه خود برای رهایی خود استفاده کند وچگونه؟

و در بیشتر موارد این حیوان موش بوده است که طعمه جاه طلبی های بشر می شده است و اما ناگهان ورق بر می گردد؛و می بینیم  که آنچه در پیش روی ماست،با تصویر قبل متفاوت است، و بسیار مبهوت کننده" آدمی درون ماز " ولی ناگهان ریتم قلبت به هم می ریزد،وضربانت سر به فلک می گذارد؛چرا که می بینی که این تویی که درون ماز به این سو و آن سو در تقلایی،آشفته و سرآسیمه در جستجوی راهی که به این وضعیت پایان دهی ولی چه خیال خامی !!!

علی رغم این که ورودی های زیادی را در پیش رو می بینی ،اما همه به بن بست می رسند،اینجا فقط یک راه وجود دارد،تنها وتنها یک راه!

و این همان راهی است که تو را از سر گردانی می رهاند.یک راه در میان هزاران راه.در نهایت نا امیدی در می یابی که بعضی راه ها را قبلاً رفتی.با خودت می گویی کاشکی مثل قصه های بچگی،مثل هانسل و گرتل حداقل تکه ای نان داشتی تا آن را در راه هایی که رفته ای بریزی به امید اینکه شاید از تکه ای از آنها از دید پرنده ها در امان بماند و تو بفهمی که آن راه را قبلاً رفتی؛اما تو دستت خالی خالی است.یک آن از این همه این در و آن در زدن خسته می شوی.دست از تلاش بر می داری و همانجا که هستی می نشینی.به اطرافت می نگری؛آنجا در اطرافت هزاران ورودی می بینی که بعضی را بارها آزمودی و بعضی را نه ،اما تو نمی دانی که کدام ها را نرفته ای!ناگهان در می یابی که حتی نمی توانی بنشینی و منتظر بمانی؛چرا که انتظار را بسی دردناک تر و زجرآورتر می یابی.این بار تصمیم می گیری که سنجیده تر عمل کنی.تمام حواست را به حضور می طلبی واز غریزه ات کمک می جویی؛(همان کاری که موش می کند.).

و این غریزه همان چیزی است که خداوند در تو به ودیعه گذاشته،برای چنین لحظاتی که از همه جا می مانی و ...سر گردان...می شوی.وتو در می یابی که خدا هیچ گاه تو را تنها نگذاشته .

وتازه میدان باز می شود برای آزمودن صبر واعتماد تو به زندگی ، سرنوشت وخدا!!!!!

میدانی برای آزمودن اینکه چقدر به فطرت خودت برای یافتن راه های زندگی اطمینان داری.

.........مِِِِِِِِِِِِِِــــــــــــــــ یدانی به نام سرگردانی.......ا

............این جا رو به حرمت ِ احترام به سال نو و سوفیا باز نمی گذارم!..........

                                                                      م"رشــــــــــــ د"   

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در یکشنبه پنجم فروردین 1386 و ساعت 9:40 قبل از ظهر |