تبليغاتX
محفل دوستداران علم و ادب

 

 

 

eid mobarak

 

ز کوی یار می آید نسیم باد نــــــــوروزی

 

 

ازین باد ار مـدد خواهی چـــــــراغ دل برافروزی

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 و ساعت 11:0 بعد از ظهر |
 

خالق نقاب دختری است بدون ویژگی های مرسوم دختران . تریپ مطالعه است

رادیو گوش کنه,فمینیست و رگای گردنش زود ورم می کنه,اهل کلاس پیچوندنِ

ولی رفیقُ دور نمی زنه اینُ گفتم که بگم معرفت داره خدا !

بی نهایت شلخته,شوخ طبع , پر حرف  و متوقع!

کلا هم ادم قاطی یه!(بخوانید پاچه گیر) از قوانین مصوب خودش پیروی میکنه

 برای کامل شدن ژست های روشنفکرانه اش قهوه می خوره,شب زنده داره

با دخترای پایه و بد دهن خیلی حال می کنه !!!   واقعیت اینه که رفیق بازه

براش مهمه که روز تولدش و به خاطر داشته باشند و باید همه درکش  کنند  

گفتم ادم متوقعیه؟؟؟

وقتی شروع می کنه به حرف زدن کلی میاد رو قیمتش (اینُ بچه ها می گن )

 وقتایی هم که خیلی گریه داره اما گریه نمی کنه  قیافه اش عصبانی میشه

 ( اینم بچه ها میگن )

اخ اگه بچه ها نبودن با کی می رفت کبودک قلیون می کشید !

واسه درس خوندن  یه ذره انگیزه لازم داره راستش از یه ذره خیلی بیشتر

فعلا هم بین پوچه و حقیقت غوطه وره ...

 

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 و ساعت 11:18 بعد از ظهر |

سلامی چو بوی خوش نو بهاران

ببخشین اگه بازم من اومدم ... لطفا تحمل کنین و نفر بعد فردا آپدیت کنه ...

و اما ... میدونین برخورد شخصیتهای مختلف در مورد ابراز اندیششون با هم چیه؟

یکی حرفی برای گفتن داره و یکی نداره ... یکی هم حرفی برای گفتن داره ولی توان گفتنش رو نداره ... یکی هم حرفی برای گفتن نداره، ولی بعدها فکر میکنه که خیلی حرفا برای گفتن داشته ... یکی هم کلی حرف میزنه، آخرش میفهمه که هیچ حرفی نزده ... بعضی ها حرفاشونو فقط به افراد خاصی میگن و بعد میفهمن همه حرفشونو میدونن ... بعضی هم هستن که هیچ حرفی نمیزنن، ولی همه میگن کلی حرف زده ... بعضی هم میگن چقدر ور میزنه

بعضی هم خیلی حرفا دارن که بزنن، ولی میبینن که بقیه چقدر قشنگ حرفاشو گفتن ... خیلی چیزا دیگه هست ... لطفا شما هم بگین ...

این شعر به نظر سکوت قشنگ اومده بوده حتما ( چون توی وبلاگش نوشته بودش ) نظر شما چیه؟

طي شد اين عمر  تو داني به چه سان ؟ / پوچ و بس تند، چنان باد دمان/ همه تقصير من است، اين که خودم مي دانم؛ که نکردم فکري/ که تامل ننمودم روزي، ساعتي يا آني، که چه سان مي گذرد عمر گران؟ ...

کودکي رفت به بازي، به فراغت، به نشاط ، فارغ از نيک و بد و مرگ و حيات ...

همه گفتند: کنون تا بچه است، بگذاريد بخندد شادان، که پس از اين دگرش فرصت خنديدن نيست، بايدش ناليدن / من نپرسيدم هيچ، که پس از اين زچه رو، نتوان خنديدن؟ / هيچ کس نيز نگفت ...

زندگي چيست، چرا مي آيم؟ / بعد از اين چند صباح، به کجا بايد رفت؟ / با کدامين توشه، به سفر بايد رفت؟ / من نپرسيدم هيچ، هيچ کس نيز نگفت ...

نوجواني سپري گشت، به بازي، به فراغت، به نشاط / فارغ از نيک و بد و مرگ و حيات / بعد از آن باز نفهميدم من، که چه سان عمر گذشت /  ليک گفتند همه، که جوان است هنوز، / بگذاريد جواني بکند، بهره از عمر برد، کام روايي بکند / بگذاريد که خوش باشد و مست، بعد از اين باز او را، عمري هست ...

يک نفر بانگ بر آورد که او... / از هم اکنون بايد، فکر آينده کند / ديگري آوا داد، که چو فردا بشود، فکر فردا بکند / سومي گفت همانگونه که ديروزش رفت، بگذرد امروزش، همچنين فردايش / با همه اين احوال، من نپرسيدم هيچ، که چه سان دي بگذشت؟

آن همه قدرت و نيروي عظيم، به چه ره مصرف گشت  / نه تفکر، نه تعمق و نه انديشه دلي / عمر بگذشت به بي حاصلي و بي خبري / چه تواني که ز کف دادم مفت / من نفهميدم و کس نيز مرا هيچ نگفت ...

ایام به کام

یا حق

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت 8:5 بعد از ظهر |

با سلام

نمي دونم از كجا شروع كنم.فقط مي دونم كه بايد بنويسم.بنويسم از خودي كه سالهاست تغيير مي كنه و تنها منيّتي ثابت داره.از اونجايي كه بايد اعضاي اين خونواده خلقيات و خصوصيات خودشون رو بريزن رو دايره نظر، منم از اين موضوع مستثنا نيستم و اجازه سو‍ء قسطي به نظرات افراد اين خونواده دارم......حالا من رو داشته باشين كه مي خوام پر چونگي بكنم....

  اولا بايد بگم كه مدتي از دوران زندگي من از هنجارهاي اجتماعي تبعيت نكرده كه اين موضوع باعث به وجود امدن خصوصيات اخلاقي خاصي در من شده و من در اين دو سال اخير سعي در تغيير اين خصوصيات مي كنم.....در اينجا هم از اين خصوصيات هيچ مطلبي رو نمي نويسم.

ثانيادر مورد اقا امير نظر ندادم كه همينجا ازشون عذر مي خوام....ولي بدونه كه حرف نداره....

اما:

1)هميشه بيشتر از اوني كه حقم هست،حق خودم مي دونم.

2)دوست ندارم هيچ كسي از من دلخوري و يا كينه اي به دل داشته باشه.

3)از كاراي دفتري و كارايي كه حوصله زيادي براي انجام دادنش نياز داره بدم مي ياد(كم حوصله ام).

4)سعي مي كنم كه طوري زندگي كنم كه اطرافيانم به خاطر شخصيتي كه خودم دارم به من احترام بگذارن،نه به خاطر شخصيتي كه پدر يا مادرم در اجتماع دارن(مثلا پسر فلاني هستي؟؟؟؟؟).بيشترين فعاليت زندگيم صرف همين موضوع شده.

5)نمي تونم زبون بازي كنم و دروغ بگم. از اين موضوع زياد ضربه خوردم چونكه ادمي رك و ساده و ببو گلابي خودم رو مي بينم.سعي مي كنم اين دو كار را به خوبي ياد بگيرم.

6)در دوران تحصيلي تا دوران دبيرستان زياد كتاب مي خوندم.ولي از اونجايي كه احساس كردم مردم رو از بالا نگاه مي كنم و كارهاي اونها رو احمقانه تصور مي كنم و شخصيتي اوتو كشيده پيدا كردم،كنار گذاشتم.البته ظرفيتش رو نداشتم.

7)هميشه اول كاري رو انجام مي دم بعد دنبال دليل انجام دادن اون كار مي گردم.

8)در هنگام مشكل بدون فكر و نقشه عمل مي كنم يا بهتر بگم با كله مي رم تو شكمش.

9)شخص مطيعي هستم و هيچ وقت حس رياست طلبي رو در خودم نديدم.ولي در هنگام به وجود اومدن اتفاق و حادثه اي كه همه خودشون رو گم مي كنن،حس رياستم گل مي كنه و خوبم كارها رو انجام مي دم.

10)اگه براي انجام دادن كاري پيله كنم حتما اون كار رو انجام مي دم حتي اگه شكافتن اتم باشه.

اين خصوصيتم خيلي اطرافيانم رو عذاب مي ده.

11)در هنگام عصبانيت خندم مي گيره و يا اينكه اون محيط رو ترك مي كنم.هيچگاه در اين مواقع به قدرتم اتكا نمي كنم.البته اگه شخص مقابلم غريبه باشه و از حد خودش تجاوز كنه با كولي بازي و داد وبيداد مي ترسونمش...صداي كلفت اينجا بدرد ادم مي خوره.

12)در داخل جمعي كه با اشخاصشون اشنايي ندارم،كم حرف هستم.البته تا زماني كه به صورت تقريبي با شخصيت افراد اشنا بشم.

13)از دوران كودكيم تا به حال با افرادي معاشرت مي كنم كه تفاضل سنيم با انها به اندازه سنمه.البته دوستان دوران تحصيلم از اين قضيه مستثني هستند.

14)در سطح جامعه بسيار فعالم.عضو هیئت های ورزشي و حل اختلاف و از اين جور چيزا هستم.اينجور كارا مي تونه گذشته نه چندان خوبم رو بپوشونه و يك شخصيت جديد بهم بده.

15)حرف زور تو كتم نمي ره.ولي اگه دوستانه ازم بخوان زود گوشام دراز مي شه و ...

16)اشتهام بد جور خوبه.البته از خوبي به عذاب براي ديگران تبديل شده.از غذاهاي تند و ترش خيلي خوشم مي ياد.البته اگه دست پخت مادر بزرگم باشه كه ديگه زندگــــــــــــي.

17)سياست در خاندانمون ارثيه يعني توي خونمونه و از هر دو حكومت هم مورد لطف قرار گرفتيم.در بستگانمون همه رنگه مورد عنايت قرار گرفته داريم.البته من با اونا توي پاره مسائل مشكل دارم و سعي مي كنم به خاطر به وجود نيومدن دو دستگي،از سياست گريزانم.ولي چه كنم كه با خونم عجين شده.

18)به موزيك معتادم.همه موزيكهايي كه برام تازگي داره مورد علاقمه و بيشتر از صداي داريوش_قميشي_صادقي_عصار خوشم مي ياد و از موزيكهاي محلي و ناش ناش نيناش متنفرم.در هنگام شنيدن موزيك نمي تونم يك جا ساكن باشم و بايد حركت كنم. حالا حساب كنيد كه تو ماشين چه مي كشم.

19)در مورد ورزش بگم كه: در دوران راهنمايي يك سالي بدمينتون كار كردم و تو انفرادي كشوري دوم و در دوبل اول شدم.ولي بهم نچسبيد ادامه ندادم.دو سال در دوران دبيرستان جودو كار كردم كه توي اردو مورد عنايت مربيان تيم ملي جوانان قرار گرفتم  كه دستم را در دو تيكه به من تحويل دادن.بعدها فهميدم كه به عمد همچين كاري را انجام دادن.از تنفر ورزش رو كنار گذاشتم تا به علت اضافه وزن به ورزش كشتي رو اوردم.تقريبا چهار سالي هست كه به صورت اماتور كار مي كنم.البته بايد اعتراف كنم كه هيچ استعدادي در اين ورزش ندارم.

20)از اينا متنفرم:

از تمامي ورزشهايي كه بچه مايه دارها انجام مي دن و به خاطر هزينه بيش از حد اين ورزشها،اقشاري مثل من توان انجام اونها رو ندارن_از جملاتي كه به شعار تبديل شدن و از به فعل تبديل كردنشون هيچ خبري نيست(مثل:عاشقتم_انرژي هسته اي حق...._عدالت اجتماعي_خدمت به مردم و..._=محمود شجاع)_بيمارستان_دادگاه_بچه مايه دار(خاص)_سگاي پشمالو كوتوله_كلاس گذاشتن_بسكتبال_فيلم هندي و...

21)فوتبال:

در حد ورزش بودنش،به اون علاقه دارم.شايد نتونم اسم 20تيم يا بازيكن فوتبال رو به زبون بيارم ولي به سرخپوشان پايتخت دلبستگي دارم و از بازي كردن در در پستاي دفاع و دروازه خوشم مي ياد.بازيكنان مورد علاقع ام كارلوس و بارتزو در گذشته اريك كانتوناهستش.

22)هيجان:

چيزي كه دنبالم مي ياد و من رو به كارايي مثل نگاه كردن و شنا كردن در درياي طوفاني_شكار_نگاه كردن به مسابقات جودو و كشتي_رفتن به ورزشگاهها و نگاه كردن به مسابقات ورزشي(اميدوارم روزي برسه كه به ظرفيتي برسيم تا ورود خانمها روبه استاديومها ازاد كنن. مطمئن هستم با جيغ زدنشون هيجان بازي رو بيشتر مي كنن)_فرار كردن از دست مامور(نه اشتباه شد قرار نبود كه اينهارو بگم)_شيطنتهاي دوران كودكي و ...،مي كشونه.

23)ارامش:

چيزي كه دنبالش مي گردم و در صداي مادر و مادربزرگم_نگاه كردن به اسمون پر ستاره كويرو دريا صاف_ماهيگيري_كوهنوردي_دويدن_بودن كنار خونواده_گوش دادن به درد دل ديگران، پيداش مي كنم.

24) ترس:

چيزي كه سعي در متوقف كردنش دارم و اون رو در: اينده_مرگ نزديكان_برگشتن من به شخصيت قبليم_مردن در هنگام بي ابرويي_سياست زنانه(خانمان سوز)_مارو...،مي بينم.

25) در هنگام رانندگي،شخصيتم شامل مجموعه اي از صفتهاي حيوانات باغ وحش هست.

26)هيچ منطقي رو در پاره اي از اعتقادات دينيم_خانواده(شامل:كشورم_خاندانم_خانواده ام)،دخيل نمي كنم.

27)خصوصيات ظاهري:

خشن و جدي و مغرور به نظر مي يام.هميشه اخم دارم و هميشه جاي كبودي يا پنجه رو صورتم پيدا مي شه.نسبت وزن به قدم همواره از يه تابع سينوسي تبعيت مي كنه.در برابر گرما عاجز و در برابر سرما مقاومم.در هنگام راه رفتن در روز سرم پايينه و در شب سرم بالاست....خلاصه لولو خور خوره متحركم.

28)بعضي وقتا يه چيزايي شبيه شعر مي گم كه اخريش رو تو وبلاگم نوشتم.البته از سيد كه اين وبلاگ رو به من هديه داد و مامان سوفيا كه تهديدات و نظرات سازنده اي داشتند تشكر مي كنم.پستاي قبليش رو پاك نكردم كه بهم برين بخندين.

29)دوتا از آرزوهام:

دوست دارم موقعيتي پيش بياد كه بتونم دست پدر و مادرم رو جلوي تمامي بستگانم ببوسم.كمترين كاري هست كه مي تونم براي عذر خواهي رسمي به خاطر دوراني كه باعث سر افكندگيشون شدم،انجام بدم.

حاضرم بيشتر از اوني كه حقم هست در روز قيامت عذاب ببينم به شرطي كه فقط يك لحظه صداي خدا و يا خودش رو ببينم.

......خلاصه خيلي زياد پرچونگي كردم. يادم رفت بگم كه خيلي بد شانسم و ديگه اينكه نصيحت پذيرم پس

قربتا الي الله و الي ماشاءالله نظر دهيد

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در شنبه نوزدهم اسفند 1385 و ساعت 5:11 قبل از ظهر |

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

خطاب به تک تک اعضای خانواده و بازدید کنندگان گرامی ...

سال نو مبارک ...

 

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در شنبه دوازدهم اسفند 1385 و ساعت 9:59 قبل از ظهر |

.

چه رسمـــی داره این دوره زمــــونه

که هر روزش یه جور عاشق کشونه

....

 

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در دوشنبه هفتم اسفند 1385 و ساعت 9:55 بعد از ظهر |
سلام به همگی

امروز صبح رفتم و اولین کامنتی رو که در این دنیای خودساخته گذاشتم پیدا کردم

اون کامنت مربوط می شه به وبلاگ یک دوست به اسم امان که بچه ی گیلان هست و از پسرای گُل این روزگار.

البته  دوست شدنمون هم برای خودش داستان های زیادی داره

ولی خوب

اون کامنت شروعی بود

و ...

متنش رو اینجا می ذارم یه شعر هست از بامداد خسته :

امیر تنها یکشنبه ۳۰/۱۱/۱۳۸۴ - 17:56

رفتم فرو به فکرو فتاد از کف ام سبو / جوشید در دل ام هوسی نغز : << ای خدا ! << یارم شود به صورت ، آیینه یی که من/ << رخساره ی رفیقان بشناسم اندر او ! >> بردم سخن به چله نشینان کوه دور . گفتند تا بیفکنم -- از نیتی که هست -- در هشت چاه خشک سیاه ، هفت ریگ سرخ ، یا زیر هشت قلعه کُشم هفت مار کور ! باز آمدم ز راه ، پریشان و دل شکار/ رنجیده پای و خسته تن و زرد روی و سرد ، در سر هزار فکر غم و راه چاره هیچ/ مایوس پای قلعه یی افتادم اشک بار . آمد ز قلعه بیرون پیری سپید موی/ پرسید حال و گفتم . در من نهاد چشم گفت : <<این طلسم کهنه کلیدش به مشت توست << با کس مپیچ بیهوده ، آیینه یی بجوی ! >> سلام موفق باشی .

یادش به خیر

من یک ساله شدم

یک سال و چند روز

خیلی چیزها اینجا یاد گرفتم

روزهای خوب و بد زیاد داشتم

 زندگی همینه

یه روزش خوب هست یه روزش بد

زمونه رنگارنگه
شب و روزش یکی نیست
خوشیش دووم نداره
غمش همیشگی نیست

باید قوی بود

همه گفتن و منم می گم

برای جلو رفتن ، برای شناختن دیگران ، برای همراه بودن با موجودات زنده ، برای باور خدا و ... انسان اول باید خودش رو بشناسه

وقتی تو خودش نقب زد

وقتی از ژرفای وجودش آگاهای پیدا کرد

اون موقع هست که همه چیز و همه کس رو درک می کنه

خودم مشکلات زیادی دارم و هنوز به آرامش نرسیدم ( بیهوده سرو در کلامم می روید / بر شانه هایم تبر نشسته است )

ولی اینو می دونم وقتی خودشناسی به بالاترین مرحله ی خودش در یک انسان برسه

دیگه هیچ قدرتی در جهان نمی تونه اون انسان رو از پا در بیاره

چون اون انسان با دید باز و اندیشه یی قوی همه چیز رو برسی می کنه و همین خوب برسی کردن باعث درک کامل تمام امور  و محکم تر شدن اعتقادها و ایمانش می شه .

امیر تنها وقتی کوچولو بود

راستش نمی دونم از خودم چی بگم

فکر می کنم تو این مدتی که با هم بودیم همتون تا حدودی من رو شناخته باشید

 بسیار جسته ام
تا خود را بیابم
ایستاده ام برابر آینه
بر پلک چپم دست می کشم
آینه ام
راست می نماید .

متولد سال 1362 هستم . زندگی پُر فراز و نشیبی رو تا اینجا داشتم و در کل از مسیری که طی کردم  راضی ام . دوستان زیادی داشتم و دارم و حتی تونستم در دنیای واقعی خدای ِ ذهنم رو پیدا کنم  ، معنی  عشق واقعی رو در اون دیدم و شناختم . اون یه انسان هست و اسمش «« حسین »». تصور زندگی بدونه اون برام ممکن نیست . هر کسی از یه جایی شروع به شناخت خودش می کنه و من با پیدا کردن حسین مرحله به مرحله جلو رفتم و باید بگم که اگه اون نبود من کاملا متوقف می شدم . خانواده ی خوبی دارم و همیشه همراه من بودن . از بچه گی از شعر خوشم میومد ولی متاسفانه « بامداد » رو دیر شناختم . از ادبیات خوشم میومد ولی ریاضی خوندم و به هیچ وجه از انتخابم ناراضی نیستم . بچه ها همیشه از معلم های ریاضی می پرسن که ریاضی کجا بدرد ما می خوره ؟ باید به عنوان یک نظر شخصی از خودم  بگم ریاضی باعث گسترش دید در افراد می شه البته به شرطی که هر کسی متوجه باشه که چه اتفاقاتی در حال وقوع هستن . استفاده آگاهانه و بنا به نیاز ذهن از مفروضات در مسائل مختلف سبب افزایش قدرت تجزیه و تحلیل در افراد می شه و نکته ی جالب در اینکه در ریاضیات حکم و هدف مشخص هست فقط باید راه درستی برای رسیدن بهش پیدا بشه ( راه ها فراوان هستن ) و از این نظر می شه حتی ریاضیات رو با عرفان عملی هم جهت دید . یکی از دلایلی که باعث شد به سمت ادبیات برای تحصیل نَرم این امکان بود که می ترسیدم با ورود قانون و قاعده و تخصص در این رشته ، علاقه و عشق من به شعر و در کل ادبیات از بین بره و اگه این اتفاق می افتاد من الان چیزی برای گفتن نداشتم . همتون گفتید که از چه چیزایی خوشتون میاد منم یه چیزایی می گم . تو خلوتم اکثرا ترانه های مرضیه ، هایده و گلپا رو گوش می دم و پای ثابتم صدای بامداد هست که ترکش ممکن نیست . با پیانوی ریِچارد کلایدرمن و با ساکسیفون کنجی زندگی می کنم و از سلندیون و اونِسنس خوشم میاد . فیلم زیاد نگاه کردم و زیباترین فیلم که دیدم اسمش « سینما پارادیزو » بود .( چند روز پیش بعد از این همه سال papillon رو دیدم )( جای ابراهیم نبوی خالی : وحشتناک زیبا بود ) در مورد هنرپیشه ها هم که حرف زده بودم . و در مورد ورزش خوب منم از فوتبال خوشم میاد و از بچه گی توی کوچه و خیابون توپی می زدم . سال 1994 هم برزیل رو دوست داشتم و هم ایتالیا . کسی نبود که عاشق « ربرتو باجو » نباشه و در عین حال زوج طلائی « ببتو » و « رماریو » رو نپرسته . خوب با اینکه برزیل رو خیلی دوست داشتم ولی بعد از خراب کردن پنالتی باجو اشکم تمومی نداشت .در مورد دریا و ماهیگری و جنگل و ... هم که خیلی گفتم .

الان دارم می خندم چون یه خاطره ی خیلی جالب یادم اومد . وقتی بچه بودم زیاد کتاب خوندن رو دوست نداشتم . یادم هست ««« آزاده »»» برای اینکه منو به کتاب خوندن تشویق کنه ، بهم می گفت که درعوض کتاب خوندن  به عنوان جایزه به من پول می ده و میزان پول هم تا جایی که من یادم هست به تعداد صفحات کتاب ربط داشت . ( خنده ) من رفتم از بین کتاب  ها که تعدادشون تو خونه ی ما کم هم نبود یه کتاب 615 صفحه ی برداشتم که اسمش بود « کوچه گردها »( اسم دیگر کتاب هست : اوزکوک ها نمی میرند ! ) اثر « کورت هلد »  ترجمه ی « نسرین بصیری » . کتاب رو پیدا کردم ، الان جلوم هست و از اینکه این خاطره الان یادم اومد خیلی خوشحالم . بی شک یکی از زیبا ترین کتاب های داستانی بود که من خوندم ( کتاب با این شعر تموم می شه : چه زیباست دریا / چه آبی ست دریا  / و همواره آماده اوزکوک ها / به گاهی که خیزد نسیم نوازشگری / به گاهی که در آبی ِ آسمان مُرغک خوش نوا نغمه خواند . / روان سوی کشتی / روان سوی کشتی / برافراخته بادبان ها / پُر از عشق دل ها / پُر از شور سرها / و لنگر کشیده / اگر دشمنی از راه آید / و یا گر ونیزی روانه کند کشتی جنگی اش را / به شمشیر از ایشان پذیرا شویم / و از دل بر آریم فریاد : به پیش ! ) البته جایزه رو هم  بعد خوندنش  گرفتم .

یادش به خیر

در نهایت از اینکه وقتتون رو گرفتم شرمنده هستم . قصدم اطاعت امر بود و الان باید تشکر کنم که منو یاد یکی از زیباترین خاطره های زندگیم انداختین

این شعر رو هم اینجا بذارم و برم بد نیست :

افق تاریک
دنیا تنگ
نومیدی توان فرساست
میدانم
ولیکن ره سپردن در سیاهی
رو به سوی روشنی زیباست میدانی؟
به شوق نور در ظلمت قدم بردار
به این غم های جان آزار دل مسپار !
که مرغان گلستان زاد
که سرشارند از آواز آزادی
نمی دانند هرگز لذت و ذوق رهایی را
و رعنایان تن در نور پرورده
نمی دانند در پایان تاریکی شکوه روشنایی را !


امیدوارم همگی دوستای عزیزم همیشه سلامت باشند و دل شاد

روزهای آخر سال به همتون خوش بگذره

بدرود.

 

+ نوشته شده توسط یکی از اعضای خانواده در یکشنبه ششم اسفند 1385 و ساعت 7:18 قبل از ظهر |

سلام

امیدوارم حال همه شما خوب باشه

بالاخره این باز به ما رسید و نوبت ما شد.

من هم مثل بقیه شماره گذاری  میکنم

1- از اخلاقیات خودم بگم .. البته ميگن .. مهربونم .. خوش اخلاق .. زود رنج .. خیلی زود دوست پیدا می کنم زیاد شر و شیطون نبودم ولی اگه شیطونی می کردم وا ويلا .....و شوخ

2- خیلی زود عصبانی میشم  وقتی هم عصبانی میشم نمی فهمم کی جلومه و اون لحظه هر چی جلو دستم باشه خورد میشه ...  بعد اگه عصبانیت نخوابه وسیله های جلوی دستم پرت میشه واما بعد خدا مشت ولگد رو آفرید  ......  ولی خیلی زود عصبانیت من می خوابه .... سعی می کنم خودم برم عذر خواهی کنم....

3- من از همه خوشم میاد سعی میکنم با همه دوست باشم از برزگ گرفته تا کوچیک از منفی تا  مثبت و.....

4- از شانس که حرفی نزنیم ... ولی اگه شانش بیاد با کله میاد... اگه هم نیاد نمی ياد

5- عاشق فیلم های  ...... بزن بزن و  وحشتناک هستم ....ولی من همه نوع فیلم رو میبینم ........  بیشتر آهنگ ها رو گوش میکنم یعنی هر آهنگی از هر خواننده ایی که خوشم بیاد گوش میکنم ولی بیشتر از..... منصور ....خوشم میاد

6.  نقطه گذاشتن رو دوست دارم  .............................................................................

7-تا اندازه ایی رک هستم .. اگه تو جمع بحثی بشه اگه از افراد جمع خوشم بیاد حرفمو میزنم حتی به زور.......... برام هم مهم نیست کی تو جمع باشه

8- دوست ندارم حرفم رو به زور به کرسی بشونم ..ولی همیشه اینجور میشه...

9- اگه ناراحت باشم سعی میکنم کسی نفهمه ... ولی سعی میکنم به بعضی ها که دوسشون دارم بفهمونم .......

10- خیلی خانواده خودمو دوست دارم .................. و تو غذا ها.. ته چین گوسفند... البته اگه مامانم درست کنه رو خیلی دوست دارم

11- امان از دوست............ من سرم رو هم برای دوستم میدم ..اگه نامردی کنه حاضرم سرش رو ببرم ...

12 - ورزش های مورد علاقم.. بدنسازی .. والیبال.. فوتبال... بیشتر بازی رئال ... بارسلون.. میلان... چلسی.. آرسنال.....رو میبینم ...

13-اینم بخاطر خانواده که 13 تا هستیم ...

ببخشید خیلی خلاصه بود چون همه کارهام خلاصه شده .. دوست دارم بعد از من امیر تنها از خودش بنویسه .. و بعد از امير تنها ..ميثم T .. از خودش بنويسه و نفر بعدی رو هم مشخص کنه... پس منتظر می مونیم  

این نوشته بعد از ۵ روز خود به خود نابود میشه ...................  سيدخان

                                                         

 

 

 

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه دوم اسفند 1385 و ساعت 9:8 بعد از ظهر |